و اموال بيچارگان مذهوب « 1 » نگردد ، و مصالح مسلمانان و رسوم مسلمانى مختل نماند .
و اهل صلاح و متصوفه را كه اوتاد زمين و اولاد يقين و افراد روزگار و واقفان حقيقت كار و سالكان طريقت حقند به نظر عنايت و حسن رعايت خويش مخصوص گرداند و از حصص « 2 » صدقات كه بصدق نيت و خلوص طويت دهد « 3 » محظوظ ، چنان كه « 4 » بعواطف و عوارف او مشمول ( باشد و بدل « 5 » ) فارغ بدعاء دولت قاهره « 6 » ثبتها اللّه مشغول ، و از رأس المال صدقه بربح سعادت ابدى كه تحفهء حضرت احدى است فايز و محتظى « 7 » ، تاجروا اللّه بصدقة تربحوا .
و وجوه مشايخ و رعايا را - كه ودايع آفريدگار و مادهء امداد « 8 » روزگارند و نظام پادشاهى بنظام حال ايشان منوط است و رضاى الهى بفراغ بال ايشان مربوط - در حجر شفقت و جوار رحمت خويش دارد ، ارحموا من فى الارض يرحمكم من فى السماء ، و كشف ظلامات و تحقيق « 9 » حال ايشان در انصاف و انتصاف و رشد و اعتساف « 10 » به ديگران باز نگذارد ، چنان كه طريق ظلم و عدوان به كلى مسدود ماند ، و ظلال عاطفت و نصفت بر سر همگنان ممدود باشد .
و مزارعان و دهاقين را كه سبب آبادانى عالم و محصل ارزاق بنى آدماند ( از مصرف ظلم متجنده و شاه بيگار متغلبه « 11 » ) مصون دارد ، و آمال ايشان « 12 » در مصالح زراعت بحصول « 13 » مقرون گرداند « 14 » ، و سايس عدل را شحنهء كار ايشان سازد ، تا هركس باطمينان دل بزراعت و عمارت پردازد ، كه حياطت « 15 » ملك بىوساطت لشكر صورت نبندد ، و جمع لشكر بىاتفاق « 16 » اموال ممكن نگردد ، و كسب مال بىعمارت ولايت دست ندهد ، و ترتيب عمارت بىسايهء سياست « 17 » پادشاه ( ميسر نشود « 18 » ) ،
هامش
( 1 ) منهوب .
( 2 ) جصص .
( 3 ) دهند .
( 4 ) ضا ، ايشان .
( 5 ) باشند و بدلى .
( 6 ) سا .
( 7 ) ضا ، باشد .
( 8 ) امتداد .
( 9 ) و تخفيف .
( 10 ) ش ، ندانسته رفتن و بىانديشه و پروا كار كردن .
( 11 ) از تصرف ظلم متجنده و سپاه و از شاهكار و بيگار متغلبه .
( 12 ) ايشانرا .
( 13 ) محصول .
( 14 ) سا .
( 15 ) ش ، نگاهدارى و كارپردازى .
( 16 ) بىاتفاق .
( 17 ) سيادت .
( 18 ) ممكن نگردد .