و اگر راست ميبايد گفت تا شعبدهء روزگار بو العجب از ديدار عزيزان چشم بندم كرده است نظرم بر هيچ مراد دل نيفتاده است ، و تا عكس طبيعى « 1 » سپهر آينه فام صورت دوستان را بر من محجوب گردانيده است چشم بديدن هيچ محبوب شاد نشده ، و تا خردهگيرى پير طريقت ( تقدير مرا غرامت فراق كشيده است « 2 » ) دل كه داغ ارادت دوستان دارد صوفىوار از معلوم دنيا خرقهء صبر پوشيده است و در جماعتخانهء ضمير زاويهء قناعت نهاده و از اصحاب « 3 » دريوزهء دعا مىكند و در معبد توكل چلهء محبت مىدارد و رياضت محنت مىكشد تا كشف ربنا اكشف عنا العذاب كى حاصل آيد ، و اين چرخ كبودپوش ( سيهبخت « 4 » ) سيه گليم سپيدكار درين انتظار چشم و مويم سپيد كرده است و اكنون رويم به خون خضاب مىكند تا عاقبت كار بكجا انجامد ، در جمله درين فراق كه فرياد « 5 » چندان غمهاى ثابتقدم بخاطر من روى داده است و چندان محنتهاى دست قوى در پيش من دست در هم زده كه اگر اثر آن بتصاعد هوا « 6 » ميل كند اطباق فلك از هم فرو ريزد ، و اگر ( چاشتى آن بترشيح « 7 » ) بقعر ثرى رسد اركان زمين تزلزل گيرد ، ( و از سوزن ببخارات « 8 » ) بدل كوه بازخورد جواهر در صميم كان خونابهء ناب و لعل مذاب گردد ،
هر شب دل من چنان بسوزد * كز سوزش او جهان بسوزد
گر من نفسى ز دل برآرم * سياره بر آسمان بسوزد
آرى فراق دوستان يگانه و جدايى ياران قديم پيشآهنگ محنتها و پيشواى آفتهاست ، و در صنعت رنجانيدن آب دستى دارد كه كوه را بيك انگشت باد پاى كند ، ( شعر )
و ان مقاساة الشدائد كلها * سوى فرقة الأحباب هينة الخطب
هامش
( 1 ) ظ ، طبعى .
( 2 ) كذا .
( 3 ) ظ ، و از اصحاب همت .
( 4 ) ظ ، زائد و از الحاقات كاتب است .
( 5 ) ظ ، كه فرياد از آن .
( 6 ) ظ ، به هوا .
( 7 ) ظ ، چاشنى آن بترشح .
( 8 ) ظ ، و اگر سوز آن ببخار ( يا ) بتبخر .