كردم از جهل خدمت مخلوق * تا ز خالق كنون سزاش اينست
عقل ميگويدم برو جان كن * هركه خدمت كند جزاش اينست
و در آن شب سياه « 1 » از نامهء گناهكاران و دير بارتر « 2 » از محنت روزگار « 3 » كالف سنة مما تعدون همه شب بانديشه « 4 » دامن در دامن بسته بودم ، و دست بآستين « 5 » بيقرارى بيرون كرده و پيراهن « 6 » كوتاه بالاى صبر را چاك ميزدم ، تا آنگاه موافقت « 7 » دست بلورين صبح قرطهء نيلين فلك را چاك كرد ، و آفتاب نوربخش سر از گريبان افق برزد ، و درر درازى « 8 » از دامن سپهر فرو ريخت ، و نقاب ظلام از رخ هوا مرتفع گشت ، و اگرچه ما در آن ورطهء هايل و سهمگين و سمج « 9 » تنك و تاريك شب از روز نمىدانستيم و هيچ بام از شام نميشناختيم و چندانكه نظر مىانداختيم ظلمات بعضها فوق بعض مىديديم چون حاضران بوقت نماز اعلامى كردندى فرض ايزدى بادا رسيدى .
و هم در حداثت سر حادثه - كه هنوز از خمار شراب شبانه سركشى « 10 » باقى بود و از سكرات دهشت واقعه افادت « 11 » ناپديد - بر عادت آنكه بزرگان چون افتادهء را در محل حاجت يابند پايمردى دريغ ندارند - دوستى را از لشكرگاه توفيق رفيق شد تا چند بند كاغذ در مساوى من چون دل و نامهء خود سياه كرد ، و ببدايع تمويهات و لطايف تزويرات آن را لباس قبول پوشانيد ، و لطف كرم منگلى تكز « 12 » نيك بدين كرامت آب داد ، و پارهپارهء آتش گرفته را ( استعمال آورد « 13 » ) ، تا بو كه پارهپاره ( تازهتازه ) بادى در سر افتد كه خيرهخيره مرا در دل خاك جاى دهند « 14 » ، و اگرنه « 15 » وثيقت محكم بودى و يقين حاصل كه قل لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا ، اما بيم « 16 » و هراس كه نبايد « 17 » كه قضا موافق آن قصد جان طلب و سعايت
هامش
( 1 ) ظ ، سياهتر .
( 2 ) ظ ، و ديرپاىتر .
( 3 ) ظ ، روزگاران .
( 4 ) ظ ، با انديشه .
( 5 ) ظ ، از آستين .
( 6 ) ظ ، پيراهن .
( 7 ) ظ ، كه موافقت .
( 8 ) ظ ، درارى .
( 9 ) ش ، بضم اول ، مغاره و غار .
( 10 ) ظ ، سرگيجش .
( 11 ) كذا و شايد افاقت بوده و تحريف شده است .
( 12 ) ظ ، منگلى تكزرا .
( 13 ) ظ ، اشتعال آورد ( يا ) اشتعال افزود .
( 14 ) ظ ، دهد .
( 15 ) ظ ، و اگرچه .
( 16 ) ظ ، اما از بيم .
( 17 ) ش ، مبادا .