و قرحهء در دل دولت پديدار آيد كه اندر مال « 1 » آن صورت بندد « 2 » ، اقتحام در چنين مضايق لايق اصحاب حقايق نباشد ، الحزم « 3 » سوء الظن ، البته اين نصايح مقبول نيفتاد و محل استماع نيافت ، و هرچند كه بيش گفتم التفات كم گرفت « 4 » ، ليقض « 5 » الله امرا كان مفعولا ، چون خواستم كه من بارى دست در شاخ قدرى « 6 » زنم و پاى از آن جمع باز كنم « 7 » حيله بحصول غرض مفضى نبود ، و لا راى لمن لا يطاع ، و بحقيقت هركه پاى در ركاب خدمت آورد عنان اختيار از دست ببايد داد ، و هركه بنزديك « 8 » پادشاه مبتلا شد هوس و كام و هوا از دل دور بايد داشت ، و الضدان لا يجتمعان ( و لا يرتفعان « 9 » ) .
تا نماز شام - كه آفتاب نورانى در كلمهء « 10 » ظلمانى متوارى ميشد و جمال روز روشن بنقاب شب ديجور محتجب مىگشت و عرصهء هوا بموافقت كار شوريدهء ما تيرگى مىگرفت - بزرگان راه صواب گم كرده بطالعى كه پيدا كنند از دل تقويم راه استادند ، و پند من كه فساد آن كار و سوء مغبهء آن حركت به چشم خود مشاهده مى كردم در گوش نگذاشتند ، و نصيحت مرا كه گويى محض حق و نتيجهء الهام بود پاس نداشتند ، و كم آمر بالرشد غير مطاع ، و من كه نه سر كار ايشان روشن مىديدم و نه پس كار خويش مىتوانستم رفت پياده راه انديشه گرفته و بر مركب « 11 » سوار گشته پاى از پس كشان باز ميشدم « 12 » ، و با خويشتن به درد دل مىگفتم ( شعر « 13 » )
بپاى خود ببلا مىروم زهى سر و كار
. هنوز درين فكرت و ضجرت بودم كه چهار ديوار شادياخ بما محيط « 14 » .
هامش
( 1 ) ظ ، اندمال .
( 2 ) ظ ، نبندد .
( 3 ) ظ ، و الحزم .
( 4 ) ظ ، كم رفت .
( 5 ) ظ ، ليقضى .
( 6 ) ظ ، تدرى ( بمعنى فرار كردن از كارى و پنهان شدن براى فريب حريف .
( 7 ) ظ ، باز كشم .
( 8 ) ظ ، به نزديكى .
( 9 ) ظ ، از الحاقات كاتب است .
( 10 ) ظ ، كله بمعنى پردهء خيمهگون و پشهبند .
( 11 ) از سياق عبارت مىتوان حدس زد كه اين كلمه نيز مضاف اليه تشبهى از قبيل ضجرت و حسرت داشته است .
( 12 ) كذا و شايد ( باز پيش ميشدم ) باشد .
( 13 ) ظ ، مصراع .
( 14 ) ظ ، از اينجا فعلى از قبيل شد و آمد و گشت افتاده است .