و آواز بركشيد كه از ضجرت هجرت نتوانى كرد ، و توقّفى شرط است كه هنوز زخم مردان كار بواجبى نديدهء و آسيب محنت روزگار تمامى « 1 » نيافتهء ، از كمين عالم تركتازى تازه منتظر است دفينهء جان بصحرا آورد « 2 » ، و در جعبهء روزگار بيلكى « 3 » خونخوار مدّ خراست نشانهء دل پيشدار ، هنوز بادى در سر « 4 » كه آبم از سر گذشته است باش تا آتشى بر سرت ريزم كه به حق خاك بر سر كنى ، از نقش دو ديده دودهء باش هنوز .
در جمله بعد از آنكه حقيقت امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين نقاب شبهت بگشاد و برمقى كه باقى بود دل دربستم هنوز در صدمت عارضه ( افتادن خيزان « 5 » ) و از انحراف « 6 » بتحمل اعباء مشاق مبتلا « 7 » كه لطف منگلى تكز در آن ميانه سروارهء « 8 » خويش ( بر سر بازنهاده « 9 » ) ، تا ( انواع محنت و آسيب رنج و بليت « 10 » ) رسيد هنوز تا چه رساند « 11 » ، بقى الشد و هو الأشد ، و اين از آن سرگذشتها نيست كه از آن در توان گذاشت « 12 » بىآنكه گرد سر و پاى و تفصيل آن برايى ، فاوصغ « 13 » اليها ان فيها عجائب .
چون موكب عاليه « 14 » نايب كردگار و راعى روزگار خداوند عالم سلطان اعظم لا زالت بالظفر محفوفة و ايدى الصروف عنها مكفوفة بدر شادياخ نزول فرمود و مهر گياهى را كه پيش ازين ببذل مواهب در دل خلايق كشته بود و بزلال « 15 » عدل و انصاف پرورش داده « 16 » و شكوه و هيبت پادشاهانه در ساحت ضمير عاصيان
هامش
( 1 ) ظ ، بتمامى .
( 2 ) ظ ، آر .
( 3 ) ش ، بيلك بفتح اول بر وزن عينك تيرى است كه پيكان آن دو شاخه باشد و بكسر اول و ياء مجهول نوعى از پيكان است كه مانند بيل پهن سازند .
( 4 ) ظ ، در سر دارى .
( 5 ) ظ ، افتان و خيزان .
( 6 ) ظ ، از اينجا كلمهء از قبيل مزاج افتاده است .
( 7 ) ظ ، مبتلا بودم .
( 8 ) ظ ، سروارى بمعنى سربارى است .
( 9 ) ظ ، بر سر بار نهاد .
( 10 ) با سابقه كه از تصرفات ناسخ در دست است احتمال ميرود كه ( انواع رنج و بليت و آسيب و محنت ) بوده و تقديم و تاخير شده است .
( 11 ) ظ ، رسد .
( 12 ) ظ ، گذشت .
( 13 ) ظ ، فاصغ .
( 14 ) ظ ، عالى .
( 15 ) ظ ، بزلال .
( 16 ) ظ ، داد .