نمايد « 1 » ) ( شعر )
زمانه محنت و رنجم يكى هزار كند * گهى كه با دلم انديشهء تو يار كند
خيال طلعت تو سوى خاطرم هر دم * دو اسبه تازد تا صبر من شكار كند
بسا غما كه دلم خورد در جدايى تو * اگر دلم نخورد غم بگو چه كار كند
ز غم بنالم هر شب چو مادر مشفق * كه در فراق پسر نالههاى زار كند
اگر ضميرم بر چرخ سايه اندازد * زهاب چشمهء خورشيد را شرار كند
نشاط بود مرا با تو در شمار بسى * كز « 2 » آيد آرى هرچ آدمى شمار كند
شراب وصل تو بسيار خوردهام چه عجب * اگر كنون ز غم فرقتم خمار كند
ز روزگار بدين روزگار افتادم * چنين ستمها بر مرد روزگار كند
نگارخانهء اندوه شد دلم ز آنروى * ز راه ديده به خون روى من نگار كند
بلى چو دامن برچيد از كسى دولت * زمانه خون دلش زود در كنار كند
ز بيقرارى كارم بجان رسيد همى * نعوذ باللّه اگر هم برين ، قرار كند
به صد جفا ( و بلاى زمانه « 3 » ) دربندم * بلى زمانه گر اينست ازين هزار كند
چو مرد را همه بىاختيار بايد زيست * عجب نباشد اگر مرك اختيار كند
بكردگار پناهندهام كه چارهء من * اگر كسى نكند فضل كردگار كند
و مىخواهم كه بيش ازين در شكايت نكايت روزگار كه به روى دلم محنتها آورده است و با من مسكين معاملتهاى « 4 » كرده - كه نه آن شرعى بود و نه ديوانى - خوضى پيوندم « 5 » ، و حكايت حوادث اياّم كه چون قطرات باران نيسانى و خطرات
هامش
( 1 ) اين جمله متزلزل و ظاهرا چنين بوده است : و دل و جانرا كه بمحاسن اشفاق و مكارم اخلاق آن جناب برجاست چه تلهف و تاسف روى نمايد .
( 2 ) ظ ، كژ .
( 3 ) ظ ، و بلا از زمانه .
( 4 ) ظ ، معاملتها .
( 5 ) ظ ، نپيوندم .