و اين نيم خرد بىمايه كه آخر بهر وقت دستكارى « 1 » آغاز كردى پشت بهزيمت داده ، و صبر گريز پاى كه هم پاى « 2 » بر زمين زدى بيكبارگى از دست بيفتاده ، و دل كه در ديگر وقايع جانى مىكند بمأمن خوارزم پناه دوستان جسته ، و حالت
أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ
محقق كرده ، و عقل در « 3 » هستى آن خود بر گمانم از شدايد گوناگون الفرار مما لا يطاق من سنن المرسلين برخوانده ، و تن خستهء شكسته بسته در انديشه سر فرو برده كه ( مصراع ) چه بايد كرد با گردون بدين لشكر كه من دارم ، ضرورت « 4 » حال بحدّى رسيده و حيرت و ضجرت « 5 » بنهايتى انجاميده كه آتش بار « 6 » شدم « 7 » تا اين عمر باد پاى را كه خاكش بر سر چكونه فرا آب دهم ، و زفان خاطر ازين معنى چنين حكايت كرد ( بيت )
تا داد فلك ببند و زندان پندم * مىگريم و بر كار جهان مىخندم
دل از تن و جان و خان و مان بر كندم * از مرك بتر چيست بدان خرسندم
و بيابان باديه آساى و عدم استطاعت بر سدّ باب زيارت احباب كه كعبهء جان و دلند حاصل « 8 » شده ، و دلنوازى وصال بلعبت بازى خيال بازآمده ، و چشم آرزو در طلب همنفسى كه آخر يك نفس دلدارى كند ( و با من سوخته دو سه حديث بر نمك زند « 9 » ) چهار گشته ، و تن خام طمع كه در پنجهء عنا و ششدر بلا افتاده است
هامش
( 1 ) ظ ، دستكاريى .
( 2 ) ظ ، پايى .
( 3 ) ظ ، كه در .
( 4 ) ظ ، و ضرورت .
( 5 ) ش ، بضم اول بمعنى دلتنكى و نفرت است .
( 6 ) ظ ، آتش پاى ( بمعنى بىقرار و كنايه از جلد و چست و چابك ) .
( 7 ) ظ ، شدهام .
( 8 ) ظ ، حامل .
( 9 ) معنى اين جمله بدرستى مفهوم نشد ، و در مورد اين گونه جمل و عبارات جعل ناسخ و تصرفات او از قبيل تقديم و تاخير و حذف و ابدال كلمات و حروف قويا احتمال مىرود ، و بدين جهت نمىتوان از روى اطمينان حدس و تخمينى زد ، و بهر تقدير در مورد اين جمله بايد بر نمك زدن را بقياس نمك شكستن كنايه از سخن شيرين گفتن فرض كنيم و يا اصل جمله را عبارتى از اين قبيل ( و اين سوخته را به دو سه حديث نمك برزند ) تصور نمائيم .