و تنهد « 1 » اركانى و لا غرو انها * على ( جرف هار « 2 » ) من الدهر تنثنى
فلا تعجبن انى منيت « 3 » بحادث * فما الدهر الا بالحوادث يعتنى
اذا ما اقتنى السالون « 4 » مالا و ثروة * فلست ارى قلبى سوى الهم يقتنى
فها انا اشكو صبوتى « 5 » و صبابتى * و اذكر ايام الحمى ثم انثنى
الفارسى
بخدايى كه بذل جان او را * اولين پايهء ز احسان است
كمترين مايه لطف صنعش را * باد نوروز و ابر نيسان است
كه مرا در فراق خدمت تو * زندگانى و مرك يكسان است
از هر آسانيى كه بىتو بود * خاطر و طبع من هراسان است
نه همانا كه هيچ رنج دگر * كه بر انسان بود برين سان است
مىكشم در فراق سختيها * هجر ياران به گفتن آسان است
دل و جان در نعيم خوارزماند * واى بر تن كه در خراسان است
خوشدلى در جهان طمع كردن * هم ز سوداى طبع انسان است
امداد تحيت ( و وفور آفرين « 6 » ) - كه از طى آن نسيم نعيم آيد و از توى آن بوى ( قديم عهد « 7 » ) زايد - و از كلبهء « 8 » عنا و زاويهء غم كه مىگويند دل است بمرتع مربع « 9 » كرم - و آن خود جز جناب مأنوس خداوندم امام اجل اخص شهاب الدين جمال الأسلام تاج المحققين منشى النظر افضل خوارزم يديم الله علوه نتوان بود - مىفرستم ، يا ليتنى كنت معهم فافوز فوزا عظيما .
و دور از آن جناب از دورى آن جناب چندان انديشهء شوخ ديده به من محيط
هامش
( 1 ) ش ، فرو ميريزد و در هم مىشكند ، و غرو بمعنى عجب است .
( 2 ) ش ، لب رودخانه كه از صدمت آب سست و فروريخته باشد .
( 3 ) ش ، مبتلا شدهام .
( 4 ) ش ، مردمان آسوده و بىغم و دلخوش .
( 5 ) ش ، غرور و نادانى جوانى و صبابت بمعنى عشق است .
( 6 ) ظ ، و وفود آفرين .
( 7 ) ظ ، عهد قديم .
( 8 ) ظ ، از كلبهء .
( 9 ) ظ ، مريع ( بمعنى با خير و بركت و حاصلخيز ) .