چو نوك كلك تو گريان شود گهى « 1 » توقيع * بطبع ( خوشت فضل و افضال بگمارد « 2 » )
به خدمت تو رود سوى درگه « 3 » تو دود * ز خاص و عام هر آنكس كه حاجتى دارد
رهى ( كه روز « 4 » ) و شب اندر دعاء دولت تست « 5 » * غريب نبود اگر نيز رحمتى « 6 » آرد
اگر برآيد مقصود از تو خواهد ديد * و اگر « 7 » نيايد از بخت خويش پندارد
چون لطف طبيعت و نظر شفقت مجلس عالى خداوندى لا زال عاليا گرهگشاى بند ( حاجت عالميان « 8 » ) و انگشتنماى تحصيل ( مقاصد آدميان « 9 » ) شده است و جناب همايون او ( محل رجال و محط رحال گشته « 10 » ) و حضرت والاى او ( در ازل « 11 » ) مطمح نظر اقبال و مسرح امّانى و آمال افتاده و تا باد چنين باد و همگنان زحمت بدان خدمت مىآرند و خاص و عام ( چشم بدان « 12 » ) انعام مىدارند و جهانيان بضاعت حاجت خويش در مجلس او مىگشايند « 13 » و دل در كارگزارى همت بلند او « 14 » مىبندند اگر بنده و خدمتگار - كه خويشتن را باستظهار آنكه ( ربيب اين « 15 » ) نعمست ربّ البيت اين « 16 » دولت مىپندارد و خود را بوسيلت اخلاصى كه درين خدمت دارد از اهل اختصاص مىانگارد - حاجتى بدين حضرت بردارد و زحمتى بمجلس خداوندى ( آرد همانا به زبان « 17 » ) ملامت و غرامت ( معترض و « 18 » ) وقيعت هر صاحب غرض را عرض « 19 » نشود ، و المشرب العذب كثير الزحام ،
هامش
( 1 ) ظ ، گه .
( 2 ) خوش لب افضال فضل ( ظ ، و فضل ) بگمارد ( ش ، بخندد و تبسم كند ) .
( 3 ) خدمت .
( 4 ) بروز .
( 5 ) تو .
( 6 ) ظ ، زحمتى .
( 7 ) ظ ، وگر .
( 8 ) پند عالميان و حاجات آدميان .
( 9 ) خاتميان و غمگسار سينه و دل ماتميان .
( 10 ) محط رحال و محل رجال گشته است .
( 11 ) سا .
( 12 ) چشمى بر آن .
( 13 ) گشايند .
( 14 ) سا .
( 15 ) زينت آن .
( 16 ) آن .
( 17 ) بزفان .
( 18 ) و تير وقيعت .
( 19 ) ظ ، غرض .