بواجب داده بود و زلف مشك ساى او را پيرايشى زيبا كرده و آتش طبع الفاظ آن را « 1 » سبكى تمام واجب داشته و در قالب آرزوى مستمعان مفرغ « 2 » گردانيده الفاظ « 3 » عذب و دلآويز و معانى « 4 » بديع و جان فزاى و سياقتى خوش و تازه ( و اسولى « 5 » ) غريب مرغوب « 6 »
سر تا پايش چنان كه بايد بوده است * گويى كه كسى بآرزو فرموده است
- موجب « 7 » اشارت رفيع « 8 » بسمع اشرف خدايگانى سلطانى معظمى ملئت سرورا رسانيده آمد « 9 » ، و بر سر آن عالم الأسرار مطلع است كه چه ثناهاى طويل عريض « 10 » رفت ، و بر لفظ مبارك چه لطايف محامد گذر كرد ، و در اثناء ثنا كه ايراد مىافتاد « 11 » خدمتگار اين معنى گفت كه مرتبت و منزلت آن يگانهء زمانه يعنى مجلس رفيع مولوى از آن عالىتر است كه خاطر وقّاد او را ( بتلقين مق « 12 » ) شعرى التفاتى صورت توان كرد ، كبر عمر و عن الطوق ، اماّ حرص ثنا و عشق مدحت « 13 » خداوند عالم او را برين شيوه باعث ( مىآيد ، و مىخواهد « 14 » ) كه بهر دو زبان « 15 » تازى و پارسى از هردو نمط نظم و نثر در هردو حالت خلا و ملا هر « 16 » دو خدمت دعا و ثنا قيام نمايد ، و چون ميامن اقبال خدايگانى با محاسن فضل او جمع شده است لاجرم سخن چنان مىآيد كه بايد ، و حضرت چنين پادشاه عالم عادل را شايد .
اگرچه ابرامى كه بپشتى ( آن اكرام رفت « 17 » ) از حدّ شد و خوشخوش بناخوشى تطويل ادا كرد اماّ همانا بحكايت صورت حال و تقرير « 18 » كيفيت ماجرا چون خدمتگار به آن « 19 » مأمور بوده است معذور باشد ، و الراى « 20 » رفيع « 21 »
هامش
( 1 ) سا .
( 2 ) مفرح ( ش مفرغ بمعنى ريخته شده ) .
( 3 ) الفاظى .
( 4 ) ظ ، و معانيى .
( 5 ) و اسلوبى .
( 6 ) و مرغوب .
( 7 ) بر موجب .
( 8 ) ضا ، بوقت فرصت .
( 9 ) مىآيد .
( 10 ) و عريض .
( 11 ) افتاد .
( 12 ) بتلفيق مقدمات ( ظ ، مقالات ( يا ) مقطعات ) .
( 13 ) خدمت .
( 14 ) مىافتد مىخواهد .
( 15 ) زفان .
( 16 ) بهر .
( 17 ) اكرام شد .
( 18 ) و تقرر .
( 19 ) بدان .
( 20 ) ظ ، و للرأى .
( 21 ) الرفيع .