نمىبندد بارى « 1 » از راه اخلاص دل بعضى بمخاطبه ( اولى باشد « 2 » )
اين منصب وزارت شاهت خجسته باد * ( از دست راى تو همه خصمت شكسته باد « 3 » )
( هربند حاجتى « 4 » ) كه گشاده كند فلك * در اقتضاى راى رفيع تو بسته باد
صد دسته باد از گل اقبال در كفت * بر فرق دشمنانت تيغ دو « 5 » دسته باد
آنكس كه خواست « 6 » در دل او دوستى تو * دايم بكام ( دل خوش « 7 » ) و خرّم نشسته باد
و انكس كه دل « 8 » ندارد در خدمتت ( چو تير « 9 » ) * از زخم تير حادثه پيوسته خسته باد
چاكر كه بيخ « 10 » مهر تو رسته است در دلش * از دورى جناب رفيع تو رسته باد
« 11 » اين رسالت بمخدوم عماد الدولة و الدين والى نسا نبشته مىآيد جوابا عن خطابه
بزرگوارا شاها خداى ميداند * كه چيست در دل چاكر ز عشق « 12 » حضرت تو
ز خدمت چو تو شاهى چگونه سير شود * هر آنكه يافت چون « 13 » من بنده دون « 14 » خدمت تو
نيم مطوّق دانى و هست گردن من * چنان كه بود مطوّق بطوق « 15 » نعمت تو
هامش
( 1 ) پاى .
( 2 ) اوليتر باشد ، قطعه .
( 3 )خصم از درسترايى تو دلشكسته باد. ( 4 ) جز بند حاجتت .
( 5 ) تو .
( 6 ) ظ ، خاست .
( 7 ) خوشدل .
( 8 ) ظ ، تن .
( 9 ) چنين .
( 10 ) رنج .
( 11 ) در نسخهء پاريس عنوان رساله محذوف و بجاى آن كلمهء آخر نوشته شده است .
( 12 ) شوق .
( 13 ) چو .
( 14 ) ذوق .
( 15 ) ز طوق .