فوران سورت نزاع و ثوران « 1 » حدت التياع بيشتر است و قدم دل در صف هوا و ولا فرا پيشتر ، ايزد تعالى كه مقدّر « 2 » ازلى است و بتحقيق آمال خلق وفّى و ملى دلهاى مخلصان را از تحاملى كه در تحمل رنج مفارقت بر ايشان مىرود امانى « 3 » كرامت كناد ، و لذايذ نعمت مواصلت را بمذاق ارباب وفاق رساناد ، و الله « 4 » يجيب دعائنا و لا يخيب رجائنا ، و اين دعا در حق خويش ( تنها از آن « 5 » ) نكردم كه منعم بس كريمست و مأمول بغايت جواد ، در استدعاء مواهب ( از وزشى كردن زستى باشد ، و نيز نوك « 6 » ) در صحبت سوز صاحب دلى زودتر بموقع اجابت رسد .
اين تحيت بيستم شهر « 7 » ربيع الأخر نبشته « 8 » مىآيد ، و بيمن همت و بركات مودّت آن مجلس احوال مملكت اين برادر بر « 9 » مدارج جلال مترّقى است و دورونزديك اوامر او را به نظر امتثال متلقى ، فلله الحمد و المنة و منه القوة و المنة « 10 » احمده حمدا يستفتح ابواب الأمال و يقتدح زناد الكمال .
امير امام فريد الدين دام فضله - كه بحقيقت فريد عهد و يگانهء روزگار است و الألقاب تنزل من السماء و خصال گزيده و خلال پسنديده را مستجمع و از راه تبحر « 11 » علم نجوم بر سراير ضماير و استار سراير مطلع و انواع آداب هنر را « 12 » متقبل « 13 » و بمعرفت حقايق امور و دقايق خدمت ملوك مستحمل « 14 » - چون مدّتى مديد و عهدى بعيد درين حضرت مقام كرد و آثار بدايع صناعت و انوار رواتيع « 15 » براعت خويش اينجا شايع و مستفيض گردانيد و جمرات « 16 » افتقار ( بدان حضرت خدمت « 17 » ) در صميم دل او متلطى « 18 » شد ، و بنمونهء از آن تشوّق « 19 » كه در ضمير اين دوست متمكن است محتطى « 20 » گشت ، درين وقت
هامش
( 1 ) و توران .
( 2 ) مقدرى .
( 3 ) سا .
( 4 ) ضا ، تعالى .
( 5 ) از آن تنها .
( 6 ) دوستى كردن زشتى باشد و نيز بود كه ( ظ ، از و رشتى كردن زشتى باشد و نيز بود كه ) ش ، رشتى بكسر اول بمعنى خاكسارى و پستى است .
( 7 ) ماه .
( 8 ) سا .
( 9 ) در .
( 10 ) ش ، بضم اول توانايى .
( 11 ) تنجد ظ ، تبحر در .
( 12 ) و هنر را .
( 13 ) ظ ، متقيل .
( 14 ) متجمل .
( 15 ) روايع .
( 16 ) ظ ، جمرات .
( 17 ) به آن خدمت .
( 18 ) متنظى ( ظ ، متلظى بمعنى برافروخته و شعله زن ) .
( 19 ) شوق .
( 20 ) ظ ، محتظى .