آن شده بود . پس هركس كه آن تحقيق را درست فهميد و احاطه و اذعان به آن نمود ، پس معانى اين الفاظ و اين نسبتها را كه آن جناب به خود دادهاند ، مىفهمد كه حق و صواب است و نه ؛ به جهت آنكه وقتى كه دانسته شد كه صادر اول ، بعينه ، روح آن جنابان است و دانسته شد كه آن ، مظهر جامع جميع اسماء اللّه است و تمام صفات الوهيت و ربوبيت بالتمام در او است ، غير از آنكه او حادث و مخلوق و مربوب است ، پس محقق و معلوم مىشود كه ايشان نقطهء ساريه و سايره فى الوجودند و با جميع موجودات ، معاند و نسبت ايشان به تمام موجودات ، نسبت روح است با قالب و منزلهء ايشان به جميع موجودات سماويه و ارضيه ، منزلهء روح انسان است به جميع جوارح ظاهريه و باطنيه او ؛ چنانكه مكررا فرمودهاند كه : « نزّلونا عن الرّبوبيّة ثم قولوا فينا ما شئتم » « 1 » ؛ يعنى پايين بدانيد مرتبهء ما را از مرتبهء ربوبيت خداوند و ما را خدا مدانيد بعد از آن ، آنچه خواسته باشيد از نسبت مراتب در حق ما بگوييد . پس همچنانكه جوارح انسان حركتى و سكونى بدون روح ندارند ، بلكه حركات و سكنات او ، حركات و سكنات روح است در حقيقت ، همچنان تمام عالم را حادثهاى كه مىباشد ، از حركت و سكون و موت و حيات و رزق و عزّ و بقا و ذلّ و فنا و فقر و غنا و امثال اينها ، بدون علم و اطلاع و اذن و انفاذ ايشان ندارد و نمىباشد و قيّوميت و بقا و بنا و رواج عالم به ايشان مىباشد . و انسان ، كه عالم صغير است ، مختصر و نمونهء عالم كبير است . پس به هر نحو كه وضع آن است به همان نحو وضع كل عالم است . پس عالم كبير را روحى مىباشد و مىبايد كه تمام حالات و اوضاع آن بسته بدان روح باشد و آن روح ، روح آن جنابان است ؛ چنانكه مجملا و مفصلا در آيات و اخبار و ادعيه و اوراد ، مذكور و مسطور است و از كثرت بسيارى آنها حاجت به ذكر آنها نمىباشد . و تحقيق اين را در كتاب اجابت المضطرّين و در قصيدهء سردابيه ، كه در جواب طعن و رباعى ابن حجر متعصب انشا نموديم ، مفصلا ذكر كرده شده است . خلاصه آن است كه هركس كه به اينطور ايشان را بشناسد ديگر شبهه و اشكالى در مثل چنين كلمات و
هامش
( 1 ) . مشارق الأنوار ، ص 69 .