سرش از تن جدا كن و نيمى * در پيش نه كه نام او بردى
فى المطيّب
آنها كه به زخم تيغ خون مىريزند * از سيف « 1 » تو چون مىبيزند
تو رفته به روستا و خلقى به مراد * بيمار همى شوند و برمىخيزند
فى المطايبة
از زر ار من ترا به چنگ آرم * نشنوى نام حقّه و صندوق
مىفرستم ترا چو شاگردان * در پى مطرب و مى و معشوق
هامش
( 1 ) يك كلمه خوانده نمىشود .