لغيره
كو دل كه بداند نفسى اسرارش * كو گوش كه بشنود دمى اسرارش
معشوق جمال مىنمايد شب و روز * كو ديده كه او برخورد از ديدارش
عراقى
برتر ز چند و چون جبروت و جلال او * بيرون ز گفتوگو صفت لا يزال او
نگذشت و نگذرد نظر هيچ كاملى * گرد سرادقات جلال و كمال او « 1 »
لغيره
بر بنده در طرب گشايى چه شود * روى چو مهت به من نمايى چه شود
چون آمدنم به نزد سامان نيست * اى دوست اگر بر من آيى چه شود
جمال « 2 »
دل گفت گرش يار سپاهيست مترس * ور ميل دلش سوى تباهيست مترس
چشمست كه در لشكر حسنش حكميست * باقى خط و خال او سياهيست مترس
* 659 * امن و شباب و صحّت نفس و توانگرى * در ضمير نه فلك به ازين چارگانه نيست
اى كاين چهار ملك شريفت مسلّمست * درياب كام خويش كه هيچت بهانه نيست
* * *
همه شبها [ ى ] تو چون روز جوانى خرّم * همه اوقات تو فرخندهء چو ايّام وصال
* * *
هامش
( 1 ) ر . ك : ديوان عراقى به كوشش سعيد نفيسى ص 113 .
( 2 ) اين كلمه ظاهرا جمال خوانده مىشود .