قد كتب الحسن فوق جبهته * أشهد أن لا مليح الّا هو
شبّهته بالهلال حين بدا * قلت ربّى و ربّك اللّه
للشّبلى رحمة اللّه عليه
لها فى طرفها لحظات سحر * تميت بها و تحيى ما تريد
و تسبى العالمين بمقلتيها * كأنّ العالمين لها عبيد
ألاحظها فتعلم ما بقلبى * و ألحظها فتعلم ما أريد
* * *
خوى خوش تو چشم و چراغ تو بس است * تسليم و رضا بهار و باغ تو بس است
ور زانكه نعوذ باللّه اين وصف تو نيست * محروم ازين صفات داغ تو بس است
* * *
جانا به سفر مرو مرنجان جانم * كز ديده فرو چكد چو مرجان جانم
گر تو به روى ، جمله بخواهد رفتن * از تن ، تن و از دل ، دل و از جان ، جانم
* * *
661 دى بر سر كو ، چو دلستانم مىرفت * هوش از دل و طاقت از روانم مىرفت
او مىشد و چشمم ز پيش مىنگريست * ديدم به دو چشم خود كه جانم مىرفت
* * *
مرادى من العمر مرآكم * و عيشى من الدّهر مغناكم
فلولاكم ما عرفنا الهوى * و لولا الهوى ما عرفناكم
للشّيخ سيف الدّين باخرزى
دنيا كه به هر پايه ز دستى دگرست * هر روز بلندى ده پستى دگرست
همچون زنكان بىحيا هر نفسى * آرامگهش كنار مستى دگرست