و العلم ثالثها و الحلم رابعها * و الجود خامسها و العرف سادسها « 1 »
و البرّ سابعها و الصّبر ثامنها * و الشّكر تاسعها و اللّين باقيها
قال الشاعر
سلام على تلك الخلايق كلّها * مسلّم عن كلّ عار و مأثم
قال آخر
الدّهر يضحك عن بشاشة وجهه * و العيش يطرب عن نضارة عوده
من الفارسيّة
با خلق به لطف و خلق و دلدارى به * چون زور نمىخرند هم زارى به
چون مىدانى كه هرچه كارى دروى * بارى به همه حال نكوكارى به
آخر
خوش است عالم آزادگى و خوشخويى * درين مقام درآ گر بهشت مىجويى
لآخر
گل صد برگ چگونه دمد از خاك سياه * گر به خلق تو كند باد صبا را تعليم
لآخر
نسيم گل چو به خلق ما نسبتى دارد * به صد زبان بستايد هزار دستانش
بندهء حلقه به گوش أر ننوازى برود * لطف كن لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش « 2 »
حكاية كان بين الحسين و أخيه الحسن رضى اللّه عنهما كلام فقال له : أدخل على أخيك فإنّه
هامش
( 1 ) ساديها .
( 2 ) شعر از سعدى است .