بر لب جو سبزهء دلكش * همچو خطّ نگار گرد عذار
گلستان در لباس غنچه و لال * بلبلان در نواى موسيقار
قهقه الورد و السّحاب بكى * بدموع الحياء على الأزهار
لطيفة
به روزگار ملك شه عرابى حج « 1 » * مگر به بارگهش رفت از قضا گه بار
سوال كرد كه امسال عزم حج دارم * اگر مرا بدهد پادشاه صد دينار
چو حلقهء در كعبه بگيرم از سر صدق * براى دولت و جاهش دعا كنم بسيار
چو شه شنيد سؤال ورا به خازن گفت * كه آنچه « 2 » خواست عرابى بر دو چندان آر
603 برفت خازن و آورد پيش شه بنهاد * بلطف گفت شهنشه كه سيّدى بردار
سپاس دار و بدان كين دويست دينار است * صد از براى تو و زاد راه و پاىافزار
صد دگر به خموشانه مىدهم رشوت * نه از براى دل من خداى را زنهار
كه چون به كعبه رسى هيچ ذكر من نكنى * كه از او كتاب « 3 » دريد و تباه گردد كار
* * *
مر مرا داد خواجه دستارى * به تكلّف نه از تملّق و بيم
بردم آن را بر رفوگر و گفت « 4 » * درز او باز دوز و بستان سيم
گفت : رورو بر خداى فرست * كوست محى العظام و هى رميم
* * *
اگر خود بردرد پيشانى شير * نه مردست آنكه در وى مردمى نيست
هامش
( 1 ) در اين موضع يك كلمه خوانده نمىشود .
( 2 ) آنح .
( 3 ) در اين موضع كتاب به ظاهر انتخاب گرديده است .
( 4 ) گفت در معنى ، گفتم به كار رفته است .