هزاران طوطى دل زنده مىديد * به گرد شاخهها پرّنده « 1 » مىديد
گرفته هريكى شكّر به منقار * همه در كار و فارغ از همه كار
فلك سرسبز عكس پرّ ايشان * مگس گشته هماى از فرّ ايشان
مرا تعليم دادند آن عزيزان * كه همچون برگ شو در خاك ريزان
طلب كار خلاصى همچو ما كن * رهايى بايدت خود را رها كن
بمير از خويش تا يا بى رهايى * كه با مرده نگيرد آشنايى
چو تو مردى به همجنسان رسيدى * به خلوتگاه علوى آرميدى
چو مردى زنده جاويد گشتى * خدا را بندهء جاويد گشتى
* * *
سألت النّدابل أنت حرّ فقال : لا * و لكنّ عبدا ليحيى بن خالد
فقلت شراها قال لا بل وارثة * يوارثنى والدا بعد والد « 2 »
العقل صديق مقطوع ، و الهوى عدوّ مطبوع « 3 » .
* 600 * للسّلطان الأعظم العادل المغفور أبو سعيد بهادر خان طاب ثراه
نشست عشق تو بر تخت دل به سلطانى * نشاند بر در جان فتنه را به دربانى
سپاه محنت و غم را مثال رخصت داد * كه در ممالك دلها كنند « 4 » ويرانى
عمارتى كه لبت كرد در ممالك دل * خراب مىكند ابروى تو به پيشانى
هنوز بر سر آن نيستى كه بنشينى * هنوز وقت نيامد كه فتنه بنشانى
هامش
( 1 ) در متن به جهت رعايت وزن مشدد آمده و أيضا در دو بيت بعد .
( 2 ) اين دو بيت در حاشيه پايين صفحه نوشته شده است .
( 3 ) اين عبارت در حاشيه بالاى صفحه وارونه نوشته شده است .
( 4 ) كنيد هم مىتوان خواند زيرا فاقد نقطه است .