لكمال الدّين اسماعيل
آن را كه بركشيد قبول تو همچو تيغ * گرچه برهنه است ز گوهر توانگرست
و آن را كه همچو تير بينداخت ردّ تو * خونيندهان و پىزده و خاكبرسرست « 1 »
أيضا له [ كمال الدين اسماعيل ]
هست روشن دل و تو پرتو بر صورت چشم * آسمان زانك بديدار تو آمد مشعوف
گر نباشد ز پى مدح تو در مجرى حلق * بگسلد تيغ زبان سلسلهء نظم حروف « 2 »
* * *
تا فتنه شد رخ تو نهان گشت عافيت * انصاف زندگى بسلامت همىكند
ابله كسى بود كه ترا ديد آشكار * و آنگه مرا بعشق ملامت همىكند « 3 »
للمتنبّى [ لبس الوشى لا متحمّلات . . . ]
لبس الوشى لا متحمّلات * و لكن « 4 » كى يصنّ به الجمالا
و ضقرن الغداير لا لحسن * و لكن « 5 » جفن فى الشّعر الضّلالا « 6 »
هامش
( 1 ) ر . ك ديوان كمال اسماعيل چاپ بحر العلومى ص 6 .
( 2 ) اين دو بيت با كمى تفاوت در ديوان كمال الدين اسماعيل نسخه خطى كتابخانه آيت اللّه فاضل خوانسارى رقم 484 وجود دارد و در چاپ بحر العلومى نيامده است .
( 3 ) اين دو بيت در حاشيه سمت چپ صفحه آمده است .
ر . ك ديوان كمال الدين اسماعيل چاپ بحر العلومى غزل 93 ص 751 .
( 4 ) و ليكن .
( 5 ) و ليكن .
( 6 ) ر . ك شرح ديوان المتنبّى ناصيف اليازجى ج 1 ص 290 .