او را چه محل كه هر دو عالم * چون باز كند ز هم پروبال
در قبضهء او چنان نمايد * كاندر رخ خوب نقطهء خال
خاليست جهان شكار وحدت * كثرت عدم و محال در حال
اين حال چو گشت بر تو روشن * بگذر ز حديث پار و امسال
گرد سر كوى او همىگرد * خاك در او بِهِ ديده مىمال
تا كشف شود ترا حقيقت * از آينهء علوم و اعمال
ظاهر گردد ترا بِهِ تفصيل « 1 » * آن راز كه گفتهاند اجمال
بينى بِهِ يقين كه مىتوان ديد * پس بر در دلنشين چو ابدال
مىبين رخ جانفزاى ساقى * در جام جهاننماى باقى
عشق أر بِهِ تو رخ عيان نمايد * در آينهء جهان نمايد
يك دايره فرض كن جهان را * هر نقطه از او ميان نمايد
آن دايره بيش نقطه [ اى ] نيست * ليكن بِهِ نظر چنان نمايد
و آن نقطه ز سرعت تحرّك * دايم بِهِ يكى مكان نمايد
* 470 * آن دايره چهرهء حقيقت * هردم بِهِ تو رايگان نمايد
و آن نقطه بِهِ تو شهادت و غيب * هم ظاهر و هم عيان نمايد
هر لمحه بِهِ تو جمال مطلق * در صورت اين و آن نمايد
هر لحظه بِهِ تو كَمَال هستى * در كسوت ناقصان نمايد
رو نقطهء آتشين بگردان * تا داير [ ه ] ها روان نمايد
آن نقطه بيان كنم چه چيزست * هرچند ترا گمان نمايد
آن نقطه بدان كه ظلّ نورست * كان نور وراى جان نمايد
و آن نور دل پيمبر ماست * آن كو بِهِ تو حق عيان نمايد
هامش
( 1 ) تفضيل .