وايافت امانت خود آنجا * و [ ا ] نگه چو نگه بِهِ بام و در كرد
خود آن سر كوى بود كأوّل * ز آنجا بِهِ همه جهان سفر كرد
جان را بِهِ نيابت خود آنجا * واداشت لباس خود بدر كرد
در جان پوشيد و باز خود را * زين بار لباس مختصر كرد
و آنگاه چو آفتاب تابان * سر از در هر سراى در كرد
اوّل چو بِهِ خود نمود خود را * انسان شد و نام خود بشر كرد
در جمله بِهِ چشمبند اغيار * ظاهر شد و نعت خود دگر كرد
تقليب ظهور او در احوال * اظهار كَمَال بيشتر كرد
تغيير « 1 » صور كجا تواند * در وصف جمال او اثر كرد
اى ديده تو نيز ديده بگشاى * ما را چو ز خويشتن خبر كرد
مىبين رخ جانفزاى ساقى * در جام جهاننماى باقى
* 467 * عشق از پس پرده روى بنمود * كردم چو نگاه روى مِن بود
خود را بِهِ كنار دركشيدم * آنگاه كه او كنار بگشود
پيش رخ خويش سجده كردم * آن لحظه كه او جمال بنمود
دادم همه بوسه بر لب خويش * آن دم كه لبم لبانش ببسود
بوديم يكى دو مىنموديم * نابود شد آن نمود در بود
چون سايه بِهِ آفتاب پيوست * از ظلمت نور خود برآسود
چون سوخته شد تمام هيزم * پيدا نشود ز آتشش دود
گويند كه عشق را بپوشان * خورشيد بِهِ گل نشايد اندود
آنكس كه زيان خويش خواهد * پند مِن و تو نداردش سود
پروانه كه ذوق سوختن يَافت * نبود بِهِ شعاع شمع خشنود
اين حال گرت عجب نمايد * بشنو ز من أر توانى أشنود
هامش
( 1 ) تغير .