مىبين رخ جانفزاى ساقى * در جام جهاننماى ساقى « 1 »
* 465 * پيش از عدم و وجود اغيار * وز سلطنت ظهور و اظهار
سلطان سراى عشق فرمود * پاك است سراى ما ز أغيار
يعنى كه به جز حقيقت او * در دار وجود نيست ديّار
واجب شد ازين شهادت و حكم * كز غير نه عين بود نه آثار
ليكن چو به غير كرد اشارت * أغيار ظهور يافت ناچار
چندانكه همه گواه گشتند * بر هستى وحدتش بِهِ يك بار
ديدند عيان كه اوست موجود * و ايشان همگى خيال و پندار
گشتند گواه و جمله رفتند * هم با سر نيستى دگربار
اين بود شهادت أولوا العلم « 2 » * وين بود فرشته را هم اقرار
اينست همه بدايت خلق * وينست همه نهايت كار
كثرت نفسى براى آن بود * تا وحدت از آن شود پديدار
چون ظاهر شد كه جز يكى نيست * چه فايده از ظهور بسيار
گر در نظر تو كثرت آيد * وحدت بود آن ولى بمطوار « 3 » ؟
چون سرّ كثير جمع كردى * كثرت همه نفس وحدت انگار
فى الجمله ز غير ديده بردوز * اينست طريق اهل أنوار
* 466 * مىبين رخ جانفزاى ساقى * در جام جهاننماى باقى
عشق از سر كوى خود سفر كرد * بر مرتبهها همه گذر كرد
صحراى وجود گشت در حال * در كتم عدم كه پى سپر كرد
مىجست نشان صورت خود * چون در دل تنگ مَا نظر كرد
هامش
( 1 ) كلمه ساقى در بند برگردان به شكل باقى هم نوشته شده است .
( 2 ) الو العلم .
( 3 ) اين كلمه به ظاهر اين گونه خوانده مىشود .