* 148 * ز ازدواج مرد و چندين مرد و زن * از عدم آمد به صحراى علن
تا بدانى قيمت و مقدار خويش * تا بدانى گرمى بازار خويش
كاين همه اسباب در كار توأند * جمله سرگردان بر كار توأند
فى شرف الإنسان و سعادته و الشّقاوة
آدمى انسان عين عالمست * نقش او نقش نگين خاتمست
خاتم و ملك و سليمانست او * دلبر و دل ، جان و جانانست او
بر پرىّ و ديو و دد حكمش رواست * بر همه عالم بمعنى پادشاهست
جسم او ملكيست با آيين و ساز * روح او شاهيست پر تمكين و ناز
عقل صايب راى دانايش وزير * فكر صاحب ذهن بينايش مشير
شحنگى را با غضب داده قرار * غافلى با شهوت بسيار خوار
در وى از هر نوع جمعى را وطن * از دد و دام و سروش و أهرمن
در وى از هر صنف قومى را مقام * از بد و نيك از خواص و از عوام
هريكى بر مقتضى حال خويش * گر به راه معدلت آيند پيش
مملكت را كار گردد با نظام * جمله از فيض أزل يابند كام
جان قدسى معرفت حاصل كند * از عبادت جسم را كامل كند
چون بپوشد خلعت علم و عمل * گردد او شايسته ملك أزل
ورنه ره يابد به ايشان اختلال * ملك ويران گردد و آشفته حال