روز نبينى چو به پايان شود * سايهء هرچيز دوچندان [ شود ]
سايهپرستى چه كنى ، همچو باغ * سايهشكن باش چو نور چراغ
گر تو ز خود سايه توانى بريد * عيب تو چون روز شود ناپديد
صبح . . . . . . . . . . . . . * تا تو ز خود دست بشويى مگر
چونكه درين طشت شوى جامهشوى * آب ز سرچشمه . . . . . . . . .
از پس آتش كه طبيعت فشاند * در جگر عمر تو آبى نماند
بدانكه مثال عمر بنى آدم چون آفتاب است . بدين معنى كه همچنانچه آفتاب را مرور هرساعتى سبب زوال بود تا بعد از مرور ساعات مقرّره يوميّه فانى گردد آدمى را نيز مرور ازمنه ساعات . . . . . . . .