سأيسش را كه زود آن اسپ وا كن * همىگردان و دردش را دوا كن
شرط ديگر
ديگر آنكه چون بارگيرت هرلحظه خويش را افشاند بدانكه سرما يافته است و او را گرم بايد داشت به مرتبهاى كه عرق كند و از آن زحمت خلاص يابد .
مثنوى
چو سرما يافت اسپ اى شاه عالم * همىافشاند او خود را دمادم
نهبينى اسپ چون در زين عرق كرد * برو زد باد و شد اندام او سرد
همىافشاند او هرلحظه زين را * همه كس بيند و دانند اين را
ديگر طريق دانستن صحّت و علّت اندرونى چهارپا آنكه بينى او را بگيرى و بفشارى و بعد از چند زمان رها كنى و بگذارى . اگر عطسهاى « 1 » كند چنانچه معهود چهارپاست صحيح و اگر نفس با خود كشد معلول .
مثنوى
بدان اى شه كه اين شرط نخست است * كه دانى كاندرون او درست است
هامش
( 1 ) - اصل : عدسه .