نبايد بود تا درگيرد ، و طبيعت معروض عليه متغيّر نگردد .
مثنوى
سخن كان از سر انديشه نايد * نوشتن را و گفتن را نشايد
چو آب از اعتدال افزون نهد گام * ز سيرابى به فرق آيد سرانجام
چو خون در تن ز غايت بيش باشد * سزاى گوشمال نيش باشد
سخن كم گوى تا در كار گيرد * كه در بسيار بد بسيار گيرد
سخن چون در شد و گوينده غوّاص * به سختى در كف آيد گوهر خاص
ز گوهر سفتن استادان هراسند * كه قيمتمندى گوهر شناسند
اگر هشيار اگر مخمور باشى * چنان زى كز تذلّل دور باشى
ادب ديگر
آنكه تا نيازمند و محتاج نباشى از كس هيچ مخواه ، و اگرچه يقين دانى كه مسؤول عنه كريم است و بىوقوع ملامت آن ملتمس مبذول مىدارد .
و از براى چيز دنيا ممنون منّت كس مشو و از جهت بىتجمّلى و عدم قناعت