چون نبودش صبر مىخنديد او * كان سگ زن روسپىّ حيز كو
تا بريزم بر وى آنچه گفته بود * كان زمان شير ضميرم خفته بود
چون عيادت بهر دلآرامى است * اين عيادت نيست دشمنكامى است
تا نبيند دشمن خود را به زار * مىنگيرد خاطر زشتش قرار
پس كسان كايشان ز طاعت گمرهند * دل به رضوان و ثواب او نهند
همچو آن كر كه همىپنداشتست * كو نكويى كرد و آن برعكس جست
او نشسته خوش كه خدمت كردهام * حقّ همسايه به جاى آوردهام
بهر خود خوش آتشى افروختست * در دل رنجور خود را سوختست
پس در طلب قضاى حاجت و كفايت مهمّ خويش مقتضى مقام را رعايت كن و حاضرجواب و بديههگوى باش ، تا از ملال وجود حرمان ايمن باشى و از كلال عدم وجدان سالم گردى ، و مدرك مقصود و آخذ بهبود خويش شوى .