حكايت
روزى معتصم گناهكارى را در پيش خويش حكم گردن زدن فرمود .
آن شخص گفت يا امير المؤمنين بغايت تشنهام . للّه را بفرما تا مرا به يك شربت آب دست گيرند و بعد از آن بكشند .
معتصم به حكم سوگند فرمود تا او را آب دادند .
آن شخص بعد از آشاميدن آب گفت كثر اللّه خيرك يا امير المؤمنين مهمان تو گشتم . اگر در طريق مروّت و رسم مردمى مهمان كشتن آمده بفرما تا مرا بكشند ، و الّا عفو فرما تا بر دست تو توبه كنم .
معتصم گفت [ چون ] به زيركى مخلص خويش پيدا كردى ترا بخشيدم .
ادب ديگر
آنكه مردم بيگانه را هرروز مهمان مساز . چه همهروزه به رعايت و محافظت حال بيگانگان مشغول گشتن كارى مشكل است .
امّا اگر مهمان ، دوست يا خويش بود هرآينه بىحجاب باشد . و اگر امرى واقع گردد منافى شرط مهماندارى درگذارد و به چشم او عيب ننمايد .
پس اگر خواهى كه در هفتهاى سه نوبت مهمانى كنى اخراجات آن سه نوبت به خرج يك نوبت كن تا ضيافت و مهماندارى تو از خلل و عيب خالى باشد و زبان عيبجويان بر خود بسته باشى . چه مهماندارى كارى دشوار است . زيرا كه مدار آن بر رعايت خواطر و امزجهء مختلفهء مردمان ، و اين مغايرت و اختلاف كه در طبيعت انسان است در هيچ نوع از حيوان نيست .