زان كه هرشخصى كه نان ما شكست * سوى او با تيغ نتوان برد دست
نيست از نانخواره ما را جان دريغ * من چگونه خون تو ريزم به تيغ
خالقا تا سر به راه آوردهام * نان تو بر خوان « 1 » تو مىخوردهام
چون كسى مىبشكند نان كسى * حقّگزارى مىكند آنجا بسى
چون تو بحر جود دارى صد هزار * نان تو بس خوردهام اى حقّگزار « 2 »
يا إله العالمين درماندهام * غرق چون بر خشك كشتى راندهام
دست من گير و مرا فريادرس * دست بر سر چند باشم چون مگس
پس حقّ و حرمت مهمان بزرگ دان .
ادب ديگر
آنكه در مهمانى شراب بر تقدير ارتكاب در موافقت مهمان جرعهنوش باش ، و از خويش مىدزد تا مست نگردى و از تفقّد حال مهمان بازنمانى .
و در روى مهمان خرّم و خندان باش ، ليكن هرزهخند مباش .
چه بيهوده خنديدن دوم ديوانگى است .
هامش
( 1 ) - اصل : خان .
( 2 ) - اصل : گذار .