و محبوس گردانيده به طلب جلّاد رفت تا جلّاد بياورد و به قصاص مشغول گردد .
اتفاقا طفلى در خانهء اين شخص پارهاى نان در دست داشت و به قاتل داد . پس شخص قاتل آن نان در دست داشت و مىخورد .
درين حالت پدر مقتول با جلّاد برسيد . از او پرسيد كه اين نان از كجا آوردهاى ؟ گفت اين طفل از خانهء تو بيرون آورد و به من داد .
بعد از استماع اين سخن گفت هركه نان ما خورد آزار ما از او برخاست و او را عذر خواسته از خانهء خويش روان كرد .
حكايت
خورد عيّارى بدان دلخسته يار * با وثاقش برد دستبسته يار
شد كه تيغ آرد زند بر گردنش * پارهاى نان داد آن ساعت زنش
چون بيامد مرد با تيغ آن زمان * ديد آن دلخسته را در دست نان
گفت اين نانت كه داد اى هيچكس * گفت اين نانم عيالت داد و بس
مرد چون بشنيد اين پاسخ تمام * گفت بر ما شد كنون خونت حرام