جنس نمود مولانا محكى عنه پرسيد كه چند دادهاى ؟ آن شخص گفت شش تنكه . درين اثنا تكذيب او نموده به دشنام و سفاهت مشغول گشت !
چون مردم برسيدند و از سبب اين حركت پرسيدند سوگند ياد كرد كه غير واقع مىگويد و شش تنكه نداده . آن جماعت گفتند چه داده ؟
گفت دفعهاى چهار تنكه و دفعهاى دو تنكه و به قلبى مىخواهد كه از آن شش تنكه جنس بستاند ! بعد آن گفتوگوى بىحدّ در خاطرش نشاندند كه چهار و دو شش مىباشد !
ليكن باوجود اوصاف مذكوره و عدم استحقاق از مجموع مستعدّان و جميع مستحقّان خوشروزگارتر و دايم الاوقات قرين عيش و عشرت ، و هرروز يك تنكه از اوقاف مملكت مىگيرد و دايم الاوقات مشوّش بال و منغصّ حال اين پريشانروزگار به بلاى محنت مقارنهء او و ابناى جنس او گرفتار .
قطعه
به فلك دوش به خلوت گله مىكردم * كه مرا از كرم تو سبب حرمان چيست
اين همه جور تو بر فاضل و دانا ز چه خاست * وين همه لطف تو با بىهنر و نادان چيست
فلكم گفت كه اى خسرو اقليم هنر * با منت بيهده اين مشغله و تاوان چيست
خالق عالم ابداع و كمال مطلق * چون كسى را ننهادست مرا تاوان [ چيست ]