در زواياى فلك چشم بصيرت بگشاى * با همه فضل برون آر كه بىنقصان چيست
خالق جان ، خرد و حكمت و عقلت دادست * با چنين نعمت و احسان سبب كفران چيست
دولت از دين طلب و مرتبه از دانش جوى * همچو دونان سخن جامه و ذكر نان چيست
امّا چون عادت اين روزگار جاهلنواز و قاعدهء اين چرخ فاضل گداز چنين است چه تدبير .
قطعه
حبّذا روزگار بىعقلان * كز خرابى عقل آبادند
عقل و غم را به هم گذاشتهاند * و ابلهان زان هميشه دلشادند
هركجا عقل هست شادى نيست * عقل و غم هردو توأمان زادند
حكايت
جمعى از طلبهء مدرسهء فزاريّه بسبب مجاورت مولانا محمد كرد در زحمت بودند و از غايت بىطاقتى و نهايت بىتحمّلى اتّفاق نمودند و او را مضروب و ملتوت « 1 » گردانيدند و برفتند .
درين اثنا سر خود را بر ديوار زد و به نوعى بشكست كه مشرف بر
هامش
( 1 ) - لت زدن بمعنى ضرب زدن است و مؤلف با كلمهء فارسى فعل عربى ساخته است .