و به مرافقت و موافقت در او پيچد هرآينه آن درخت قامت را به تدريج خشك كند و آن سر و سيراب طراوت را نزار گرداند . زيرا كه عشق از عشقه گرفتهاند و عشقه درختى است كه اين خاصيّت دارد و به فارسى آن را مهرگيا خوانند .
پس دايم طبيعت خويش را عشق مياموز و در باب اين معنى و ارتكاب اين صورت موافق او مباش و نهى طبع از اشتغال بر عاشقى و امر او بر اجتناب از آن واجب دان . چه كوى عشق كويى است پربلا و حالت عشق منحصر در وصال و فراق . بر ايّام وصال و هنگام اتّصال اگرچه سالى برآيد زمانى نمايد و ليالى فراق و توالى اشتياق اگر زمانى بود سالى نمايد ، « سنة الوصل سنة و سنة الهجر سنة » .
نيز اگر به مثل محبوب تو از نهايت پاكدامنى فرشته باشد از ملامت خلق و غيبت مردم سالم و ايمن نباشى ، زيرا كه معهود انسان و عادت ايشان بدينسان رفته .
شعر
آنكه پيوسته كند ميل كمان ابرويان * سينه كن گو سپر تير ملامتگويان
جوى خون بايدش از ديده روان كرد چو ماه * هركه دارد هوس سروقد دلجويان
مه نو زان بود انگشتنما كز سر مهر * مىكند حلقه به گوشىّ كمانابرويان