عشق مسافرى كه جز با دل غمگين و جان نازنين آشنايى نكند .
عشق مهمانى كه جز دل كباب و چشم پرآب نخواهد .
عشق پادشاهى كه در كيش او قربانى جز دل احرار و جان ابرار نباشد .
ليكن جهد كن كه عاشق نگردى ، خواه لطيفطبع و خواه گرانجان .
بيت
خوشا و خرّما آن دل كه هست از عشق بيگانه * كه من تا آشنا گشتم دلى خرّم نمىبينم
چه عاشقى كارى است پرمشقّت و بلا و شغلى است پرمحنت و عنا ، خاصّه به هنگام مفلسى . چه هرمفلس كه عشق ورزد معاينه در خون خويش جولان كند .
مثنوى
اگر تنگدستى مرو پيش يار * وگر سيم دارى بيا و بيار
ببخش اى پسر كادمىزاده صيد * به احسان توان كرد و وحشى به قيد
اگر مفلسى گرد خوبان مگرد * كه بىزر بود خوار آزادمرد
تهىدست در خوبرويان مپيچ * كه بىهيچ مردم نيرزد به هيچ
بدان كه اين درخت عشق با هرسروقدى كه دست در آغوش كند