تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بانوان عالمه و آثار آنها ( فارسي ) — صفحة 27

مساهمون:

ص٢٧
خدا صلّى اللّه عليه و آله خادمى براى فاطمه عليها السّلام استخدام كرد كه نامش فضه بود و نان مىپخت . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دعايى به او تعليم فرمود تا هنگام خستگى بخواند ، آن دعا اين است : « يا واحد ليس كمثله أحد تميت كل احد و أنت على عرشك واحد لا تأخذه سنة و لا نوم » : اى يكتايى كه كسى ( و چيزى ) مانند او نيست . همه چيز را مىميرانى ، در حالى كه تو تنها بر عرشت جاويدى و خواب و غفلت بر او غلبه ندارد . علامه مجلسى از ورقة بن عبد اللّه ازدى نقل كرده است : در حالى كه در خانه خدا طواف مىكردم ، كنيزى زيبا روى و زيبا كلام ديدم ، كه با فصاحت جملاتى بيان مىكرد و مىگفت : « رب البيت الحرام و الحفظة الكرام و زمزم و المقام . . . أن تحشرنى مع ساداتى الطاهرين . . . » ورقة گويد : گفتم : اى جاريه گمان كنم كه از خدمتكاران همسران رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هستى ؟ گفت : برتر از آن . گفتم : كداميك از آنهايى ؟ گفت : من فضه خدمتكار فاطمه زهرا عليها السّلام هستم . همچنين علامه مجلسى ( ره ) از مناقب ابن شهرآشوب نقل مىكند كه ابوالقاسم قشيرى در كتابش آورده است : روزى در بيابان از قافله بازماندم زنى را ديدم ، پرسيدم كيستى ؟ گفت : « و قل سلام فسوف تعلمون . . . » . در اين گفتگو هر سؤالى كه قشيرى كرده اين خانم با آيه قرآن پاسخ داده تا سرانجام پسران او را مىبيند و از ايشان مىپرسد كه اين زن كيست ؟ آنها گفتند : مادر ما فضه ، خادمه فاطمه زهرا عليها السّلام است و بيست سال است كه فقط با آيات قرآن تكلم مىنمايد . ورقة بن عبد اللّه ازدى نقل مىكند : به فضه گفتم برايم از حال فاطمه عليها السّلام بعد از رحلت پدرش بگو . شروع به گريه كرد و گفت : بدان ، آنگاه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قبض روح شد ، كوچك و بزرگ غصه‌دار شدند و بسيار گريه كردند و صبر و بردبارى را از دست دادند . غم و غصه و ناراحتى نزديكان و اصحاب و دوستداران و غريبان و منسوبان زياد شد و هركه را مىديدى در حال گريه و ندبه و ناله بود و در ميان مردم روى زمين و ياران و نزديكان و دوستان كسى محزون‌تر و گريان‌تر و نگران‌تر از مولايم فاطمه زهرا عليها السّلام نبود و حزن و اندوهى او تجديد مىشد و افزايش مىيافت و گريه‌اش بيشتر مىشد . هفت روز نشست . هر روز كه فرا مىرسيد گريه‌اش شديدتر از روز قبل مىشد و چون روز هشتم فرا رسيد آن حزن و اندوهى كه پنهان مىداشت ، آشكار كرد . ديگر صبر و تحمل نداشت ناگهان بيرون آمد و فريادى زد . گويا از زبان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سخن گفت . زنان و بچه‌ها از خانه‌ها بيرون ريختند و مردم ضجّه مىزدند و فرياد برمىآوردند ، همه مردم از هر سو جمع شدند . چراغها خاموش شد تا هيكل زنان مشخص نشود و زنان تصور كردند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از قبر برخاسته است ، مردم چون از حادثه با خبر شدند ، حيران گشتند . آن حضرت پدرش را با