ازاينجهت نامهء بسيار تندى عليه وزير مربوطه نوشت ، و آدرس خود را نيز داد . چند روز بعد مستخدم آن وزارتخانه پاكتى را به مغازهء او آورد و از او امضاء گرفت و رفت .
وزير مربوطه او را احضار كرده بود ، و موضوع را به اطلاع دوستان قناد خود رساند و گفت : اگر مىترسيد نيائيد ، آنها گفتند : نه نمىترسيم و مىآئيم ، روز موعود به اتفاق به دفتر وزير رفتند ، وزير پرسيد حاج ميرزا محمّد خياط كيست ؟ پدرم گفت : من هستم .
وزير با تغير و با لحن تمسخرآميز گفت : وزير اين مملكت ، براى صنف قناد ماليات وضع كرده ، به خياط اين مملكت چه ارتباطى دارد ؟
پدرم گفت : اولا ، بنىآدم اعضاى يك پيكرند اگر در دور افتادهترين نقطهء مملكت ، ظلمى بر پيرزنى وارد شود در اينجا اگر من ايرانى بتوانم ، بايد براى احقاق حق او به پا خيزم . بنابراين نمىشود گفت : اگر ناراحتى براى صنف قناد پيش آيد ، به صنف خياط چه ارتباطى دارد .
ثانيا : روابط دولت و ملت در سندى كه با خون اين ملت نوشته شده ، توضيح داده شده ، كه نبايد دولت يا ملت برحق هم تعدى بكنند . وزير با خشم پرسيد آن سند چيست ؟
پدرم پاسخ داد : قانون اساسى ، در كجاى قانون اساسى به وزير اين مملكت حق داده شده كه بدون مراجعه به مجلس ، ماليات وضع كند . اگر چنين تصميمى داشتيد ابتداء بايد در هيئت دولت مطرح مىكرديد ، چنانچه دولت تصويب مىكرد به مجلس مىداد و بعد از تصويب مجلس قابل اجراء بود ، شما اين مطلب را مىدانى يا نمىدانى ، اگر مىدانى چرا قانون اساسى اين مملكت را زير پا گذاشتهاى ؟ و اگر نمىدانى واى به حال ملتى كه وزير آن از قانون اساسى آن مملكت خبر ندارد . وزير با ناراحتى پرسيده بود كه حالا چهكار بايد كرد ؟ پدرم گفت :
يا اعلاميه بدهيد و اين ماليات را نقض كنيد ، يا شما را به اتهام زير پا گذاشتن قانون اساسى به دادگسترى مىكشانم . وزير با ناراحتى پذيرفته بود كه از اخذ ماليات منصرف گردد .
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1439
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص١٤٣٩