حضرت عباس عليه السّلام
باز بحر فكر ما طغيان نمود * كرد كلكم در محيط خون ورود
بندبندم گشت نالان مثل نى * در عروقم خون به جوش آمد چو مى
عقل و دانش گشت خارج از سرم * حس ظاهر شد برون از پيكرم
لشكر غم خيمه زد اندر دلم * كرد در خون غوطهور چون بسملم
مفتى عشاق فرمود الصّلا * عاشقانه رو به دشت كربلا
بين چه آمد بر سر سلطان عشق * چون مصادف گشته با طوفان عشق
از پى اجراى امر آن جناب * خواستم تا من كنم پا در ركاب
دست دل مانند چشم با يزيد * پردهء اسرار را از هم دريد
چون حجب را مرتفع كرد از بصر * بر دو چشمم كربلا شد جلوهگر
ديدمى آن بَر شده چون بحر خون * كشتى ايمان در آن يَم واژگون
پارهپاره جسم انصار خدا * خفته در خون سر ز پيكرها جدا
نور چشم مصطفى در پيچوتاب * بهر ايشان اشكريزان چون سحاب
حضرت عباس ( ع ) با قلبى ملول * ايستاده نزد فرزند رسول
عرض مىكرد او به آن شاه كبار * مايلم جان در رهت سازم نثار
چون نفس در سينهام گرديده تنگ * رخصتم ده تا روم ميدان جنگ
بعد از آن مالك رقاب نشأتين * شهريار عالم امكان حسين ( ع )
مدتى اندر تفكر اوفتاد * عاقبت اذن جدل بر وى نداد
من به خود گفتم همى يا للعجب * اين جوان از بهر رخصت در تعب
امتناع شاه آيا بهر چيست * بر قبولِ خواهشش كرد از چه زيست
از شهادت نيست روگردان حسين * گشته او تسليم بر تيغ و سنين
بهر چه ياران خود را سربهسر * اذن ميدان داد از خورد و كبر
*