است به كمال انسانيّت ، كه كمالى بالاتر و مهمتر از آن نيست ، يعنى مقام خلافت الهى كه سلطنت بر كلّ موجودات حتّى بر ماه و خورشيد است ، و پس از مرتبهء الوهيت مقامى بالاتر از آن نيست ، پس در حقيقت گريه و زارى كه ما و كليهء بشر در مصيبت آن شخص مقدّس كه كليهء موجودات از ذوى العقول و غير ذوى العقول از وجود آن يگانه خلقت معبود ، بايستى كسب فيض نموده به كمال لائق خود نايل شوند ، يتيم و بىسرپرست و بدون مربى و مكمل شده همه بلاتكليف و سرگردان زندگى مىكنند ، در صورتى كه بايستى هريك از نفوس بشرى در تحت تربيت آن بزرگواران به مرتبهاى نايل شوند كه رشك انبياء شده و در هر سال هزاران مانند عيسى پيدا شود كه قادر بر اماته و احياء و تصرف در ماده و صورت اشياء باشند ، من از مفصل اين نكته مجملى گفتم - تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل .
اشعار زير اثر طبع اوست :
حضرت على اكبر عليه السّلام
روز عاشوراى شاه سرمدى * ليلة المعراج سبط احمدى
ديد ناگه بىكسى شاه را * تيره كرد از آه روى ماه را
بسكه سفت از ناوك مژگانش دُر * گشت خورشيد رخش از زهره پرآتش
غيرت برآوردش خروش * راست گويم خون حق آمد به جوش
جست از جا همچو كز آتش سپند * از زمين شد آسمانآسا بلند
شد خرامان بندهآسا سوى باب * ماه شد تحت الشعاع آفتاب
سجده كرد آنسان كه آدم را ملك * بر زمين روئى و روئى بر فلك
از سلوك چند گامى شد فناء * در صفات و ذات شاه اولياء
فانى ذات و صفات شاه شد * فاش گويم فانى فى اللّه شد
گفت اى خورشيد عالم تاب من * اى به معنى و به صورت باب من
ظلمت كفر جهان بالا گرفت * لا عنان از دست جمع ما گرفت