تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1064

مساهمون:

ص١٠٦٤
آنكه مدهوش نمودم ز مى و سحر حلال * شهد آب دهن و ديدهء جادوى تو بود كشدم آنكه به زنجير و رسن سوى توام * تار گيسوى تو و سلسلهء موى تو بود خم گيسوى توام دور زده همچو كمند * خوش‌دل آن صيد كه در حلقهء گيسوى تو بود مىتوان يافت خلاصى ز كمندت ؟ هيهات * رو به هرجا كه نهاديم همه سوى تو بود شرط انصاف نباشد كه به خود ره ندهى * آنكه دائم به اميد تو سر كوى تو بود تشنهء آب حيات است « تجلّى » را دل * جرعه‌اى بخش كه دائم به لب جوى تو بود
*
اى دل‌افسرده تا كى در قفس مانى خموش * در گلستان اندر آ چون بلبلان با صد خروش گرچه سرّ عشق نتوان فاش كردن در جهان * مىتوان در پرده گفتن رازها با اهل هوش پخته گردانيد اين دلهاى خام از تاب عشق * كز فروزان آتش او سنگ مىآيد به جوش در فنا گر چشم و گوشت رفت ، هوشت هست پاك * كو به عاريت دهد از خويشتن چشمى و گوش جام دل لبريز كن از مى كه ناگه بشنوى * هاتف غيبى كه مىگويد گوارايت بنوش كى به كوشش وصل يا بى گر نباشد لطف دوست * ليك بشتاب اند اين ره تا توانى و بكوش