آنكه مدهوش نمودم ز مى و سحر حلال * شهد آب دهن و ديدهء جادوى تو بود
كشدم آنكه به زنجير و رسن سوى توام * تار گيسوى تو و سلسلهء موى تو بود
خم گيسوى توام دور زده همچو كمند * خوشدل آن صيد كه در حلقهء گيسوى تو بود
مىتوان يافت خلاصى ز كمندت ؟ هيهات * رو به هرجا كه نهاديم همه سوى تو بود
شرط انصاف نباشد كه به خود ره ندهى * آنكه دائم به اميد تو سر كوى تو بود
تشنهء آب حيات است « تجلّى » را دل * جرعهاى بخش كه دائم به لب جوى تو بود
*
اى دلافسرده تا كى در قفس مانى خموش * در گلستان اندر آ چون بلبلان با صد خروش
گرچه سرّ عشق نتوان فاش كردن در جهان * مىتوان در پرده گفتن رازها با اهل هوش
پخته گردانيد اين دلهاى خام از تاب عشق * كز فروزان آتش او سنگ مىآيد به جوش
در فنا گر چشم و گوشت رفت ، هوشت هست پاك * كو به عاريت دهد از خويشتن چشمى و گوش
جام دل لبريز كن از مى كه ناگه بشنوى * هاتف غيبى كه مىگويد گوارايت بنوش
كى به كوشش وصل يا بى گر نباشد لطف دوست * ليك بشتاب اند اين ره تا توانى و بكوش