مىگويد . به در خانه كه مىرسيم پياده مىشويم و از در باز خانهاى نسبتا محقر به داخل هدايت مىشويم . وقتى به در اتاق مىرسيم سادگى و سكوت از سر و روى ديوار مىبارد . اثرى از زندگى و حيات و لوازم اوليه براى به زمين چسبيدن و زمينى شدن نمىيابيم . در گوشه اتاق محقر كه فقط كتابهاى بسيارى يك طرف آن را احاطه كرده ، روى يكتخت چوبى كوچك پيرمردى 80 ، 90 ساله با محاسن سفيد و چهره روحانى آرميده است . با زحمت زياد مىنشيند و شرمندگى ما چند برابر مىشود . از خودش مىگويد كه فرزند مرشد چلويى پشت بازار مسجد جمعه است . پدرش هم اوست كه گفتهاند در سردر مغازهاش به جاى اينكه بنويسد نسيه و وجه دستى داده نمىشود ، نوشته بود نسيه و وجه دستى داده مىشود اما در حد توان و . . .
حيدر آقا از خودش و اعتكاف چندينسالهاش در كربلا و نجف و زندگى بيست و پنجسالهاش در مشهد الرضا و ورودش به قم در زمان مرحوم آيتاللّه بروجردى براى درس و كار و آشپزى در حوزه علميه و . . . حرفهاى گوشنوازى را زمزمه مىكند .
از او مىپرسيم چگونه و از چه زمانى با شعر مأنوس شدى ، مىگويد از كودكى با شعر بودم و عشق به « ديوان فيض » مرا به مدرسه رفتن كشاند و اولين شعرم براى بانوى دوعالم فاطمه زهرا عليها السّلام است .
اى نور ولايت ز جمال تو مجلل * وى بحث ز ولاى تو مكمل و . . .
چشمهايش را به نظاره ايستادهام و از خراسان مىگويد و از انجمن ادبى آن سامان و اينكه به جلسه شعر آقاى [ عبد العلى ] نگارنده مىرفته است و از اعتقادش كه در مشهد سه شاعر خوب وجود دارد . احمد كمال ، محمّد قهرمان و آقاى [ ذبيح اللّه ] صاحبكار [ متخلص به « سها » ] و البتّه او از آشنايى خود با رهبر انقلاب هم مىگويد كه آنوقتها طلبه جوانى بودند كه جلسات شعر مىآمدند . شعر نمىخواندند ، اما شعر را خوب مىشناختند و . . .
ثانيهها نيامده و مىگذرند و همچنان حيدر آقا از مرثيهسرايى و خاقانى و قاآنى