همدان ، اصفهان ، و تهران طبع و نشر گرديده است .
خانهء دل
دلم دارد بدان زلف چليپا * همان الفت كه با زنّار ترسا
گره از كار مجنون كى گشايد ؟ * كسى كاو عقد زد بر زلف ليلى
بسى تند است و سركش آتش عشق * و ليكن خار از او ترسد ، نه خارا
نديدم هرگز اين آشفته دل را * مگر در بند آن زلف چليپا
يكى شد شيخ و آن ديگر برهمن * كه دارد عشق در سرها اثرها
نبودى كوه كندن كار فرهاد * گرش شيرين نبودى كارفرما
چو لا خواهى شدن مگذار مگذار * درون خانهء دل غير الّا
اگر مشتاق صاحبخانه باشى * ندارد فرق مسجد با كليسا
چنان خرگاه ليلى سايه افكند * كه مجنون گم شد اندر راه صحرا
سرى را كه آتش عشق است در دل * نمىگنجد عقال عقل بر پا
كسى كز تيشه ، كوه از پا فكندى * فكندش تيشهء عشق تو از پا
دلا ! سستى مكن در خوردن غم * كه زين دارو ، توانى شد توانا
« غبارا » ! زين ميان برخيز برخيز * كه با خود مىنشايد بود و با ما
*
بار عشق
از كف ما ، عشق دامان شكيبايى كشيد * ديدى اى دل كار ما آخر به رسوايى كشيد ؟
از مسلمانى چليپا زلف ترسا بچهاى * آخرم در حلقهء زنّار ترسايى كشيد
گاهگاهم رخ نمايد آن پرىپيكر به خواب * بىسبب نبود اگر كارم به شيدايى كشيد
هركه بار عشق جانان را به دوش جان نهاد * بار يك عالم مصيبت را به تنهايى كشيد
من ندادم دل به دست او ز روى اختيار * او دل از دستم به بازوى دلآرايى كشيد