او شعر را الهام مىدانست و به آسانى طبعش شكفته مىشد ، و از كلكش اشعارى ظريف چون درّ و گوهر بيرون مىريخت .
از اوست ( كه دربارهء امام حسين و اهل بيت عليهم السّلام او مىباشد ) :
تا ز دست ساقى بزم بلا ساغر گرفتم * بادهاى تلخ از كفش شيرينتر از شكر گرفتم
آتشين آبى به دستم داد ساقى كز شرارش * جرعهاى تا سر كشيدم پاى تا سر در گرفتم
آنچنان از جان به تيغ آبدارش تشنه بودم * كز عطش با حنجرم آب از دم خنجر گرفتم
گرنه تيغ آبدارش دارد آب زندگانى * پس چرا تا سر گرفتم زندگى از سر گرفتم
گر سليمان ملك جم را داد با انگشتر ز كف * من دوعالم را به يك انگشت و انگشتر گرفتم
زنگ كفر از چهرهء آيينهء دل پاك كردم * از سر نى تا مكان بر روى خاكستر گرفتم
هستيم را سربهسر با نيستى سودا نكردم * تا از اين سودا بهشت جاودان در بر گرفتم
تا قلم شد قد اكبر با مداد خون اصغر * خط آزادى براى اكبر و اصغر گرفتم
با رخ و قد و لب اكبر چه حاجت بر بهشتم * عارضش جنّت قدش طوبى لبش كوثر گرفتم
در خم گيسوى او دنبالهء ابروى او را * ذو الفقار مرتضى را در كف قنبر گرفتم