تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فهرست ما قبل الفهرست ( آثار ايرانى پيش از اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
و آنچه در آنهاست اقرار دارند ، پس انكار ايشان بىمعنى است « 71 » . - در خصوص تحويل آفتاب به برج گاو ( ثور ) و نمادهاى « شير و گاو » و اصل « شير و خورشيد » در ايران ، « بيوار » ايرانشناس طىّ گفتارى در باب مهرهاى دولتى هخامنشى از جمله راجع به نقش‌مايهء « شير و شكار » گويد كه اين امرى واقع است در هنر ايران ، همچنان‌كه در يونان باستان هر ايزدى بايد نمودگار جانورى داشته باشد : جغد « آتنه » ، گراز « ورثرغنه » و جز اين‌ها معلوم است ، اما شير بايستى كه در متن معيّن نماد خورشيد باشد . دليل يك چنين اين‌همانى آن است كه در ادوار قديم تاريخى ، برج فلكى « اسد » همانا خانهء آفتاب بشمار مىرفت ؛ و چنين اقترانى موجب بنمايهء « شير و خورشيد » گرديده كه در هنر فراگير شده ، اكنون نشان رسمى ايران مىباشد . اما تركيب شير و گاو كه در نقوش آپادانهء تخت‌جمشيد پيداست ، نيز مفهوم ستاره‌شناختى دارد ، اين نقش‌مايه پيوسته با مراسم نوروز ايرانى مقرون است كه در اعتدال ربيعى واقع مىشود ، كه باز خود نماد نجومى دارد . . . ؛ خلاصه آنكه شير نماد خورشيد است ( حسب آنكه برج شير خانهء اوست ) ازاين‌رو « شير و گاو » نمايشگر ورود خورشيد به برج گاو است كه در 500 ق . م . درست هم‌زمان با وقوع اعتدال ربيعى بوده است . . . » « 72 » . دانسته است كه تحويل آفتاب به برج حمل از زمان بطلميوس باب شد ، پيشتر ، تحويل آفتاب به برج ثور بود كه اينك دومين برج سال است ؛ و اين تأخّر براثر تقديم اعتدالين صورت گرفته كه آقاى بيوار در اين موضوع اطلاعى ندارد و هم چيزى نگفته است . باقى سخنان وى شرح همان جنگ شير و گاو نماد فلكى اعتدال ربيعى است كه در گفتار « هارتنر » ( تاريخ ايران كمبريج ، ج 2 ) هم ياد گرديده است . بايد افزود كه استاد ابو ريحان بيرونى در مقدمهء شرح منازل قمر ياد كرده است كه ايرانيان هم سال را با « ثريا » آغاز مىكرده‌اند ، چنان‌كه هرمس نيز اعتدال ربيعى را همان ثريا دانسته كه اين امر البتّه بايستى قبل از اسكندر بوده باشد ، ولى معلوم نيست كه چرا چنين مىكرده‌اند ، آيا بدان سبب كه « ثريا » نمايان‌تر و آسان‌ياب‌تر است ؟ » « 73 » .
هامش
( 71 ) . البدء و التاريخ ، طبع كلمان هوار ، 1905 ، ج 2 ، ص 20 و 27 . ( 72 ) .W . B . Henning Memorial Volume , p . 55 .( 73 ) . الآثار الباقية ، ص 341 .