هنوز آشكار و نهانى نبود * ز پست و بلندى نشانى نبود
كه بود اين مهين گوهر تابناك * به تسبيح و تحميد يزدان پاك
نه ز افلاك نامى نه از عرش بود * كه ايوان اجلال او فرش بود
شد از نور او عالم آراسته * پى خدمتش عالمى خواسته
كليد قضا رفته در مشت او * قدر چون نگينى در انگشت او
ز خاك درش هر سرى تاج يافت * ز معراج او قدر معراج يافت
بر اين گوهر پاك صد آفرين * كه كرد آفرينش جهانآفرين
نيازى سيد محمد رضا فرزند محمد على حسينى ميبدى ، حكيم نيازى
از دانشمندان و شاعران اواخر سدهء سيزدهم و اوايل سدهء چهاردهم . در روزگار جوانى به تحصيل دانش پرداخته ، مولدش در يزد بود و چندى نيز در شهرهاى ايران مخصوصا تهران رحل اقامت افكند و با بزرگان عصر خود روابط ادبى و اجتماعى داشت ، گويا در سالهاى آخر عمر در كرمانشاه براى هميشه توطن گزيد . ديوانى از وى به يادگار مانده است با تخلص « نيازى » و گاهى « حكيم » يا « حكيم نيازى » .
او راست :
نيست در چشم من بىسروپا خواب چرا * رود از چشمهء چشمم همهشب آب چرا
بجز از عشق مرا نيست گناه دگرى * به غم و غصه قرينم به همه باب چرا
مىزند صدمه مرا حالت هشيارى من * ندهد ساقى سرمست مى ناب چرا
شادمان آمده اعدا همه در مجلس عيش * مىخورم غصه كه محرومى احباب چرا
ماه من گشته همه روشنى بزم رقيب * بىنصيبم من بيچاره ز مهتاب چرا
از گل عارض او بستر من خار ستم * مدعى تكيه كند بر خز و سنجاب چرا