شهرياران را شكوه و شهريان را عزّ و شان * لقمهء اغيار اگر حلوا بود زهر عنا است
خلعت با منّت ار سلطان دهد ، دلق هوان * با قصبپوشى چه خوش گفت آن فقير ژندهپوش
كه ترا آن جامه ارزانى مرا اين طيلسان * چشم دل بگشاى بارى سوى اين شيرين كتاب
گوش كن اين پند از شوريدهء شيرينزبان * ور بجويى سال تاريخش ازين مصرع بجو
از لباس تقوى كنون شد جمال دين عيان
شرح
( 59 ) - يك نمونه از اشعار عرفانى ايرانشهر :
ماهيّت روح يا ماهيّت انسانهريك از ذرّات اندر جستجو * وز كمال و حسن جويد رنگ و بو
جز فروغ عشق اندر ذرة نيست * غير عشق اندر دل هر قطره نيست
هريك اندر كوشش و در جستجو * تا مگر راهى بيابد سوى او
مىكند او خودكشى پروانهوار * تا رساند خويشتن روزى به يار
گفت كن از من تو دايم پيروى * تا ز قيد بندگى بيرون شوى
من تو را سازم مثال خويشتن * مست از جام وصال خويشتن
او يكى و هركس از راه دگر * مىنمايد بر جمال او نظر
نور پاك او به يكسان باهر است * ليك انظار من و تو قاصر است
زان سبب در چشم هر صاحبنظر * مىكند او جلوه در شكل دگر
فرق نى اندر جمال كبريا است * بلكه در تصوير و در تعبير ما است
مىدهد هركس ورا ازاين نظر * شكل و رنگ و قامت و نام دگر
جمله مست جام عشقند انبيا * رهنمون بارگاه كبريا
راه ديگر گرچه رفتندى همه * ليك يك معشوق جستندى همه
عقل لا يفنى يكى پيغمبر است * آفرينش را نخستين دفتر است
سر خلقت گردد از وى آشكار * جلوهگر زو قدرت پروردگار
بازگشتى از صداى حق بود * راهبر زى خالق مطلق بود
آنكه اندر خواب و خوردن غرق شد * بين كه او با چارپا كى فرق شد