- كدام پسره قربان ؟
- ابو القاسم خان را مىگم .
- كدام ابو القاسم خان ، قربان ؟
- مبصر ، تو كه اين قدر خنگ نبودى ! همين وزيرتونه مىگم .
- جناب آقاى فروهر را مىفرماييد ؟
- بله خودشه !
- اطاقشون ، قربان ، در حوزهء وزارتى ، طبقهء بالاست . اجازه بفرماييد در خدمتتون بيام عرض كنم .
اطاق مقام وزارت را از دور به استاد نمودم و با آنكه استاد بهترين وسيلهء تقرب به ساحت وزارت بود ، خود پيرامون آن نگشتم . مرحوم فاضل با تشدّد فرمود : « مبصر چرا خشكت زد ؟ تو هم با من بيا . »
استاد به طرف دفتر وزير به راه افتاد . پيشخدمت كه او را نمىشناخت ، مانع شد و با تعجب و اعتراض گفت : « كجا ؟ ! »
مرحوم فاضل چنان نهيب سختى به او رفت كه خدا بيامرز حاجب جا زد . داخل اطاق وزير شد و مرا هم امر كرد داخل شوم .
مرحوم فروهر سرگرم مطالعهء گزارشات واصله بود و شادروان اعتماد مقدم ( كه اسم كوچك او را فراموش كردهام ) ، رئيس حسابدارى هم پشت سر او ايستاده بود . مرحوم فاضل آهسته و بىصدا به ميز وزير نزديك مىشد . بنده هم ته اطاق به ديوار چسبيده بودم و با هول و هراس صحنه را تماشا مىكردم . به محض اينكه مرحوم فروهر استاد ديرين خود را در يكقدم ، روبهروى خود ديد ، يكباره از جاى برخاست و دست بر سينه تعظيمى چاكرانه نمود ، تعظيمى كه بندگان به خداوندگاران خود كنند . از پشت ميز عريض و طويل وزارت با شتاب به كنار آمد ، خم شد و دست استاد را بوسيدن گرفت .
مرحوم فاضل تونى به زندهدلى و تردماغى و مزاحهاى نمكين و لطايف شيرين شهرت داشت .
- خوب ، ابو القاسم خان ، وزير شدى ؟ !
مرحوم فروهر كه مردى بسيار مؤدّب و با آزرم بود ، سرخ شد و درحالىكه سر به زير افكنده بود گفت : « بنده كه لياقت شاگردى استاد را ندارم ، اما هميشه همان غلام قديمى هستم . »
مرحوم فاضل نامهاى از جيب بغل درآورد و گفت : « اين كاغذ را . . . كه همدورهء اين مبصره ، از مشهد به من نوشته و شكايت كرده كه بهش قول داده بودند وقتى به مشهد رسيد حق الكفاله بهش بدهند ، اما ششماهه كه ندادهاند ؛ كاغذش را به تو مىدهم كه خوب بخوانى ( اما نه مثل درسات كه سرسرى مىخواندى ) اگر حرف حسابى داشت البتّه احقاق حق بكن . »
بازهم با طنز و تمسخر : « ابو القاسم خان ، تو كه بدقول نبودى ! »
اين بار مرحوم فروهر هرچه كرد ، نتوانست از خنده خوددارى كند .
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 370
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٧٠