تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
مخفيانه به عقد شرعى خويش درآورد ؛ ولى پس از كشف قضيه از سوى خانوادهء دختر ، عارف سخت مورد فشار قرار گرفت و عاقبت مجبور شد كه دختر را طلاق دهد و به همين دليل ، عارف تا آخر عمر متأهّل نشد . عارف در سال 1316 قمرى ، براى اولين مرتبه وارد تهران شد و چون هم موسيقى مىدانست و هم آوازى خوش داشت ، با شاهزادگان قاجارى و دربار مظفّر الدّين شاه رابطه پيدا كرد . مظفر الدّين شاه بنا به معرفى و توصيف درباريان به ديدن عارف متمايل شد و پس از آنكه صداى خوش او را شنيد ، دستور داد پانصد تومان به عارف بپردازند و نامش را هم در رديف فرّاش خلوتها بنويسند . عارف كه روحى آزاده داشت و نمىخواست جزء عمله واكرهء دربار باشد ، به بهانهء سركشى به زادگاهش ، از تهران راهى قزوين شد و مدتى در آنجا ماند ، تا آبها از آسياب و نام او از زبانها افتاد . هم‌زمان با خيزش مشروطه‌خواهى در ايران ، عارف به صف آزادىخواهان پيوست و در اين راه تلاشها كرد . وى در خاطراتش چنين مىنويسد : « در بيست و سه سال قبل ( 1318 هجرى قمرى ) با مرحوم حيدر خان عمو اوغلى كه شخصى بزرگ و چكيدهء انقلاب بود ، در طهران آشنايى پيدا كردم و صحبت آزادى را از وى مىشنيدم و هيچ نمىخواستم صحبت ديگرى بشنوم ، اسم او را تاريخ ايران فراموش نخواهد كرد . . . » پس از به توپ بستن مجلس شوراى ملى و قتل و اعدام آزادىخواهان به دستور محمد على شاه قاجار ، عارف چنين سرود :
ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداخت * فغان كه هاله به رخسار آفتاب انداخت . هلاك ناوك مژگان آنكه سينهء ما * نشانه كرد و بر او تير بىحساب انداخت . رها نكرد دل از زلف خود به استبداد * گرفت و گفت تو مشروطه‌يى ، طناب انداخت . از آن زمان كه رخت ديد چشمم اندر خواب * قسم به چشم تو عمرى مرا به خواب انداخت .
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 291 | حسن مرسلوند