بياوريد . من خيلى كنجكاوى كردم كه بر اسرار آنها واقف شوم . مرحوم ديبا را با حال بد و در صورتى كه دستبند به دست او و پابند به پايش زده بودند ، وارد اطاق شهربانى كرده بر صندلى قرار داده ، فروتن پشت ميز نشسته در صورت ظاهر شروع به بازپرسى نمود . در همان اثنا فدوى از اطاق خارج و به گوشهء حياط شهربانى رفته ، دستمالى با خود آورد و پشتسر پنهان نمود كه من آن را خوب مىديدم . به مجرد ورود به اطاق صداى اوخ از حلقوم ديبا خارج شد و صداى افتادن او به گوشم رسيد . من براى اينكه خوب مطلع شوم ، تفنگ را به در تكيه داده از پنجره مشرف به درون اطاق شدم و خوب تماشا كردم ديدم ديبا را بر زمين انداخته ياور جهانسوزى پاى خود را بر گردن او نهاده و فدوى روى سينهء او ايستاده كمى خم شده دست به گلوى ديبا برده بود ، هادى نظمى هم شانهء آن مرحوم را سخت گرفته و فروتن هم روى پاى او نشسته بود ، چوبين هم سرش را نگاه داشته بود . با اين حال و با اين عده ، مدت بيست دقيقه طول كشيد تا از عمل خفه كردن و قتل فارغ شدند ، تقريبا يك ساعت و نيم بعد از نصفهشب عمل قتل به انجام رسيد . »
همچنين شخصى به نام سيد جعفر غسال در دادگاه شهادت داد كه ساعت سه بعد از نيمهشب واقعه ، او را به شهربانى احضار كرده و دستور دادهاند كه : « اين مرده را ببر بشوى .
من گفتم شب نمىشود ، بماند تا صبح . ياور جهانسوزى گفت فضولى مكن پدرت را در مىآورم . آنگاه من حاضر شده و چهار نفر پاسبان مرحوم ديبا را از كيسه كشيده در تابوت نهاده حمل نمودند ، به غسالخانه رسيديم . جهانسوزى و فروتن و فدوى هم با ما تا غسالخانه آمدند . من عمل شستشو را انجام دادم و آفتاب نزديك بود طلوع كند كه به دفن مبادرت نمودند . »
محمد كاظم جهانسوزى رئيس شهربانى وقت ملاير كه متهم به قتل ديبا بود ، در دادگاه به سؤالات رئيس دادگاه چنين پاسخ گفت :
س : شما در واقعه فوت ديبا ، ملاير بوديد ؟
ج : بله رئيس شهربانى ملاير بودم .
س : ديبا به چه مرضى فوت كرد ؟
ج : مرض كليه . دو سال جلوتر از من آنجا بود . من كه رفتم ملاير بيش از سى شيشه
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 257
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٢٥٧