تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
آرى . ديوان حافظ خواستم و اين شعر را براى استاد خواندم :
درد عشقى كشيده‌ام كه مپرس * زهر هجرى چشيده‌ام كه مپرس گشته‌ام در جهان و آخر كار * دلبرى برگزيده‌ام كه مپرس آن‌چنان در هواى خاك درش * مىرود آب ديده‌ام كه مپرس من به گوش خود از دهانش دوش * سخنانى شنيده‌ام كه مپرس سوى من لب چه مىگزى كه مگوى * لب لعلى گزيده‌ام كه مپرس بىتو در كلبهء گدايى خويش * رنجهايى كشيده‌ام كه مپرس همچو حافظ غريب در ره عشق * به مقامى رسيده‌ام كه مپرس
استاد نگاهش را به نقطه‌اى دور دوخت و اين بيت را تكرار كرد :
بىتو در كلبهء گدايى خويش * رنجهايى كشيده‌ام كه مپرس
و سپس اضافه كرد :
به مقامى رسيده‌ام كه مپرس
و اين آخرين كلماتى بود كه از زبان پدر لغت‌نامه يعنى مرحوم على اكبر دهخدا خارج شد و براى هميشه لب فروبست . » از دهخدا ديوان شعرى باقى ماند . شعر كم گفت ؛ ولى خوب گفت . يكى از زيباترين اشعارش مسمطى است كه در سوگ دوست و همكارش ميرزا جهانگير خان شيرازى سرود . او به دست دژخيمان استبداد پس از جريان به توپ بستن مجلس ، در باغشاه تهران كشته شد . دهخدا خود در شرحى بر اين شعر نوشت : « در همان اوقات [ زمانى كه از ايران گريخته و در شهر ايوردون سوئيس مىزيست ] شبى مرحوم ميرزا جهانگير خان را به خواب ديدم در جامهء سپيد ( كه عادة در طهران دربر داشت ) او به من گفت : « چرا نگفتى او جوان افتاد ! » من از اين عبارت چنين فهميدم كه مىگويد : چرا مرگ مرا در جايى نگفته يا ننوشته‌اى ؟ و بلافاصله در خواب اين جمله به خاطر من آمد : « ياد آر ز شمع مرده ، ياد آر ! » در اين حال بيدار شدم و چراغ را روشن كردم و تا نزديك صبح سه قطعه از مسمط ذيل را ساختم ، فردا گفته‌هاى شب را تصحيح كرده و دو قطعهء ديگر بر آن افزودم و در شمارهء اول صور اسرافيل منطبعهء ايوردون سوئيس چاپ شد :
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 250 | حسن مرسلوند